#بد_خون_پارت_96

صدایی توی گوشش گفت:

_ چشم‌هات رو باز کن.

رویا با شنیدن صدای ارشیا به خود لرزید، سعی کرد چشمانش را باز کند، هر کاری می‌کرد نمی‌توانست. ناگهان بوی خوشایندی شنید. نفس‌های عمیق می‌کشید. ارشیا چیز مرطوبی را جلوی لب‌هایش قرار داد و گفت:

_ بخور.

رویا چشمان دردناکش را باز کرد، اول همه چیز را تار میدید، ده دقیقه طول کشید تا با اطرافش آشنا شود. با صدای تحلیل رفته گفت:

_ اینجا کجاست منو آوردی؟

ارشیا مچ دستش را جلوی دهان رویا گرفت. رویا با دیدم خون سرش را عقب برد.

_ چکار می‌کنی؟

بعد به خون دست ارشیا خیره شد. دستش را به طرف بینی‌اش برد. همان بوی خوشایند این بار نزدیک‌تر به بینی‌اش رسید. ناخودآگاه زبانش را بیرون آورد و روی مچ دست ارشیا گذاشت، ارشیا دستش را دور کمر رویا گذاشت و دستش را روی دهان رویا فشار داد.

_ اگه نخوریش زودتر از اون چیزی که فکر می‌کنی می‌میری.

رویا دهانش را روی زخم دست ارشیا گذاشت. توی عمرش همچین چیز لذیذی را نخورده بود. با دوتا دستش دست ارشیا را بیشتر به دهانش فشار داد.‌نفس کم آورده بود، امیر با صدای بلند خندید. چند دقیقه بعد رویا در آغوش ارشیا به خواب رفته بود.

***

نمی‌دانست چند ساعت است؛ اما از همان موقع که امیر رفته بود داشت گریه می‌کرد، کسی به در ضربه زد، نگار آب بینی‌اش را بالا کشید. صدایی بامزه و بچگانه از آن ور در گفت:

_ نگار منم. بیام تو؟

نگار با شنیدن صدای مانی تقریبا همه چیز برایش رو شده بود، می‌دانست که مانی هم یک توله خون آشام است.

_ بیا تو.

مانی وارد اتاق شد. آمد و رو به روی نگار نشست، با صدایی خیلی آرام گفت:

_ داری گریه می‌کنی؟

نگار سرش را به معنی آره تکان داد.

romangram.com | @romangram_com