#بد_خون_پارت_95


_ این‌قدر به من نگو خانوم خانوم. داری روی اعصابم راه میری.

_ چشم خانوم.

نگار در حالی که جیغ میزد و گریه می‌کرد، دستانش را دور گردن انار حلقه کرد. انگار می‌خواست او را بکشد. کسی از پشت نگار را از انار جدا کرد.

_ ازتون متنفرم، نمی‌خواست کمکم کنید، می‌ذاشتید زندگیم رو بکنم.

با صدای کسی به سمت صدا چرخید.

_ چه خبره اینجا؟

نگار امیر را دید که توی درگاه در ایستاده و آن‌ها را نگاه می‌کند، زن دیگری هم در اتاق بود. نگار به انار که گوشه‌ی اتاق افتاده بود و دستش را روی گلویش گذاشته بود و ماساژ می‌داد اشاره کرد.

_ امیر، مگه نه انار دروغ میگه؟

امیر همانطور به نگار خیره شد.

_ دارید باهام شوخی می‌کنید؟ مگه نه؟

امیر چیزی نگفت. خواست نگار را در آغوش بگیرد که نگار داد زد:

_ بهم دست نزن، برید بیرون، برید بیرون.

زن دیگری که در اتاق بود، زیر بغل انار را گرفت و از اتاق بیرون رفتند، امیر هم پشت سر آن‌ها بیرون رفت. نگار گوشه‌ی اتاق کز کرده نشست و گریست.

***

چشمانش را باز و بسته کرد، همه جا تاریک بود. ناله آرامی کرد، داشت از گرسنگی تلف میشد با صدایی دردناک گفت:

_ گرسنمه.

بعد دستش را روی گردنش گذاشت که سوز داد، باز هم ناله کرد. کسی داشت صورتش را می بوسید. با دستانش او را از خود دور کرد.

_ تو رو خدا ولم کن، دارم می‌میرم، گرسنمه.


romangram.com | @romangram_com