#بد_خون_پارت_94

ـ پری جایباش.

ـ‌ ماه بانو جایباش.

ـ مریم جایباش.

ـ خوب به نوشته‌ها دقت کن، پدرت، عمو محمد، مادرت، مادر جون، خاله پری و حتی حنانه، همه‌اشون جلوی چشم‌های بابات به قتل رسیدند، خون‌آشام‌ها گردنشون رو شکوندند، دردناک‌تر از همه مرگ حنانه بود، اون با چشمای خودش مردن مادر و پدرش رو دید و بعد مرد. به جای تمام افراد زندگیت چند تا خون‌آشام اصیل روی کار اومدند و خودشون رو شبیه به خانواده‌ات کردن. این رو می‌تونی بفهمی که خون دو نفر از خون‌آشام‌های اصیل توی رگ‌هات جریان داره؟

نگار روی زمین افتاده بود و به جز پاهای انار چیز دیگری را نمی‌دید، چشمانش امکان داشت هر آن بسته شود، برای همیشه.

ـ وقتی که امیر رو فرستادیم که گذشته شومت رو برات تعریف کنه، اون واقعا شیفته‌ی تو شده بود و واقعا نمی‌خواست که گذشته‌ات رو به روت بیاره. بعد از اون کار پدرت، بدخون‌ها فهمیدند که خانواده تو رو به قتل رسوندند و بعد از اون امیر باعث اون اتفاقات شد، دوبار از خون خودش رو به تو داد. تو انتخاب شده برای خون‌آشام شدن هستی، رویا هم همین‌طور، مجبور بودیم اون رو هم به خون‌آشام تبدیل کنیم که واسه‌ی ما دردسر ایجاد نکنه. حتما جنگ بزرگی بین خون‌آشام‌ها و بدخون‌ها اتفاق می‌افته.

نگار دو دستش را روی زمین گذاشت و خود را بالا کشید.

ـ تو دروغ میگی مادر جون زنده‌است، حنانه، خاله پری...

کسی از پشت گردنش را گرفت و او را بی هوش کرد.

چشمانش را باز کرد و نگاهی به سقف کرد، نفسی آسوده کشید، فکر کرد هرچه دیده خواب بوده.

_ سلام خانوم.

نگار با شنیدن صدای انار با ضرب سرجایش نشست. نگاهی به دور و برش انداخت، اتاقش شبیه به اتاق مهمان خانه نبود. از جایش بلند شد و داد زد:

_ چی می‌خوای از جونم؟

انار با نگاه سردش به او خیره شد.

_ اومدم صداتون کنم برای صبحانه.

نگار داد زد:

_ حرف نزن می‌خوام از اینجا برم، دروغ گو.

_ خانوم من فقط واقعیت رو بهتون گفتم.

نگار در حالی که بغض کرده بود جیغ زد:

romangram.com | @romangram_com