#بد_خون_پارت_93
نگار چشمانش را بست و دستش را روی گوشش گذاشت.
« هیس هیس،هیس هیس»
«خون توی رگ هات رو احساس میکنم.»
همهی این حرفها در گوشش زنگ میخوردند.
ـ شما باید همه چیز رو بدونید خانوم.
دوباره به راهش ادامه داد.
ـ همه اون اوایل فکر میکردند، پدرت معتاد شده؛ حتی مادرت... البته مادر واقعیت. ولی کسی نمیدونست اون برای خونآشامها کار میکنه، اون سوگند خورده بود که به کسی نگه؛ چون اگه سوگند رو زیر پا میگذاشت، همه خونش رو به عنوان پاداش ازش میگرفتن. ولی پدرت کاری کرد که بدخونها از خونآشامها زهر چشم بگیرند.
انار با صدای زشتی خندید.
ـ شاید الان فکر کنی بدخونها کی هستند، اونها خونآشامهای درنده هستند؛ حتی خون خودشون رو میمکند. اونها با خونآشامها سوگند یاد کرده بودند که هیچوقت آدمی رو گاز نگیرند و از خون خودشون برای بهبود پیدا کردن کسی استفاده نکنند.
نگار در حالی که سرش گیج میرفت دستش را از درخت کنارش گرفت.
ـ تو کی هستی؟
ـ من تنها کسی هستم که توی تمام بیست و پنج سال زندگیت داره با تو در قالب حقیقت صحبت میکنه. خانوادهی من همه و همه برای خونآشامها کار میکردن. مادرم، مادربزرگم... زمانی که خونآشامها به ایران اومدن، این باور مردم اروپا بود که خونآشامها وجود دارن، این باور مردم ایران نبود، پس زندگی کردن برای خونآشامها توی ایران سخت نبود. وقتی بچه بودم خونآشامها از اینجا رفتن؛ ولی تو باعث شدی که اونها برگردن.
نگار نفس کم آورده بود، روی زانوهایش نشست.
ـ پدرت ناخودآگاه یه خونآشام رو در حال مکیدن خون یک نفر میبینه، اون خونآشام هم مجبورش میکنه در ازای اینکه به اون کاری نداشته باشه باید براش کار کنه، حتی پدرت رو هم تهدید میکنه که امکان داره خانوادهاش رو از دست بده. پدرت چند سال بدون زیر پا گذاشتن قوانین برای خونآشام جونز کار میکنه؛ اما تا زمانی که تو به دنیا اومدی. وقتی به دنیا اومدی به یک بیماری مبتلا شدی و تنها چیزی که میتونست تو رو درمان کنه، یک قطره خون از یک خونآشام بود، پدر تو خون خونآشام جیمز، یکی از پیرترین خونآشامهای دنیا رو که نزدیک به 3 قرن سن داشت رو توی بطریهایی که زیاد اونها رو دیدی میریزه و اون رو به خورد تو میده، تو خوب شدی؛ اما در ازای مرگ خانوادهات.
باد شدیدی وزید که باعث شد، برگها از روی زمین بلند شوند و به طرف دیگری بروند. نگار نگاهی به قبرهای رو به رویش انداخت.
ـ محمود غلامی.
ـ محمد جعفری.
ـ حنانه جعفری.
romangram.com | @romangram_com