#بد_خون_پارت_92
هر دو دوشادوش هم در نم نم باران راه میرفتند.
ـ انار خانوم شما به من گفتید میخواید یه چیزی به من بگید.
ـ تا حالا در مورد خونآشامهای واقعی چیزی شنیدی؟
نگار سرش را به معنی نه تکان داد.
ـ توی فیلم دیدم؛ ولی واقعیش رو نه.
ـ میدونی پدرت چرا خودکشی کرد؟
نگار سر جایش ایستاد و با بهت به انار خیره شد، انار اما همانطور راهش را ادامه میداد.
ـ چی گفتی؟...
انار سری تکان داد.
ـ خب معلومه که بهت نگفتند، با من بیا.
نگار به دنبال انار به راه افتاد
ـ اولین باری که بابات رو دیدم به اجبار وارد این بازی شده بود، مثل اینکه یک محقق اون رو مجبور به انجام دادن این کارها میکرد.
نگار همانطور به انار زل زده بود.
ـ کدوم کار؟
انار لبخندی موزی زد.
ـ مرده یا زنده بودن خونآشامها به ما بستگی داره. خانوم، پدرت هم یکی از ما بود.
بعد مثل یک روح از کنارش عبور کرد.
ـ اونها خیلی سعی کردند که به تو بفهمونند که تو انتخاب شدهای؛ ولی خودت متوجه نمیشدی. اون کلاغ، اون پسر بچه توی بیمارستان، اون انگشتر... همه و همه کار اونها بود.
تمام صحنهها جلوی چشمان نگار شکل میگرفت، حتی آن بچه در بیمارستان که چیزی از آن را به خیال نداشت. صدای مانی در گوشش زنگ میخورد:«اسم انتخاب شده هم نگاره.»
romangram.com | @romangram_com