#بد_خون_پارت_91


ـ من دیگه برم، خداحافظ.

دستش به دست گیره نرسیده بود که ارشیا گفت:

ـ صبر کن، برگرد.

رویا برگشت و از چیزی که می‌دید وحشت کرده بود. ارشیا چشمانی قرمز داشت و زیر چشمانش رگ رگی شده بود و دندان‌های نیشش بلندتر. لبخندی زشت به رویا زد.

ـ نترس عزیزم، خون‌آشام‌ها رو که می‌شناسی؟ گرسنه‌اشون که میشه باید خون بخورن.

رویا در حالی که گریه می‌کرد، گفت:

ـ تورو خدا با من کاری نداشته باش، بذار برم.

امیر به او نزدیک‌تر شد.

ـ بذارم بری؟

بعد رویا را به طرف خود کشید. گردنش را بویید و دهانش را باز کرد که دندان‌های نیشش برق زد.

ـ ارشیا تورو خدا.

ـ اسم من جونیوره عزیزم.

بعد دندان های نیشش را توی گردن رویا فرو کرد.

***

نگار نگاهی به ساعت کرد، ساعت 12 بود. با اضطراب نگاهی به انار خانوم کرد و گفت:

ـ بریم دنبالش؟

انار خانوم استکان چایش را روی میز گذاشت.

ـ بریم.


romangram.com | @romangram_com