#بد_خون_پارت_90

نگار با تعجب به برگه‌ها نگاه می‌کرد که صدای زن بیمار از بالا آمد.

ـ خانم غلامی، خانم غلامی

نگار سریع به بالا برگشت.

***

ـ نگار اگه بدونی چی شده؟

نگار در حالی که موهایش را شانه میزد پرسید:

ـ‌چی شده؟

رویا گفت:

ـ ارشیا منو برای شام به خونه ویلاییش دعوت کرده.

نگار لبخند زد.

ـ اِ، چه خوب.

رویا این پا و اون پایی کرد.

ـ تو بلدی آرایش کنی؟

ـ‌آره بلدم.

ـ پس بیا آرایشم کن.

نگار نگاهی به ساعت انداخت، ساعت شش بود. مشغول آرایش کردن رویا شد. انار توی اتاق آمد و رو به نگار گفت:

ـ خانم شما امشب رو بیرون نرید، باید باهاتون حرف بزنم.

نگار سری تکان داد و انار رفت.

رویا احساس می‌کرد، ارشیا یه طوری شده است. به او خیره میشد و چیزی نمی‌گفت. رویا که احساس ترس کرده بود، از جایش برخواست.

romangram.com | @romangram_com