#بد_خون_پارت_89


ـ نه اتفاقا شبیه پدرشه.

بعد گونه‌ی مانی را بوسید.

ـ مامان؟

ـ جان مامان؟

ـ من برم پیش عمو ارشیا؟

ـ برو.

مانی بدو بدو به سمت ارشیا و رویا دوید.

ـ ببخشید دیگه, مانی یکم لوسه.

نگار خواهش می‌کنمی گفت.

ـ‌ شما نسبتی با آقا ارشیا دارید؟

ـ پسر عموی همسرم هستند.

نگار خواست حرفی بزند که مانی دوان دوان به طرف مادرش آمد، سرش را توی گوش مادرش برد. سارا سریع مانی را در آغوش گرفت.

ـ عزیزم من باید برم

بعد بین درخت‌ها گم شد.

باز هم یک تصادفی دیگر را برای بهداری آورده بودند، رویا که سرگرم ارشیا بود، پس خودش مجبور بود همه کارها را انجام دهد. باند کم آورده بود، وارد اتاق دارو خانه شد. چشمش به در روی زمین افتاد. برای کنجکاوی بالای در ایستاد؛ ولی به خاطر تاریک بودن چیزی معلوم نبود. مجبور از نردبان پایین برود. وارد زیرزمین که شد، دهانش از تعجب بازمانده بود. تعداد بطری‌های شیشه‌ای آن‌قدر زیاد بود که نمی‌شد شمرد. روی بطری‌ها چند تا کاغذ بود. یکی از کاغذها را برداشت روی آن نوشته بود:

ـ انسان جوان.

کاغذ بعدی را نگاه کرد.

ـ نود سال.


romangram.com | @romangram_com