#بد_خون_پارت_88

ـ آقا کی بهش همه چیز رو بگم؟

امیر بـ ـوسه‌ای روی موهای نگار زد واز کنار نگار بلند شد.

ـ بذار جونیور و رویا یکم بیشتر با هم آشنا بشن.

انار وحشت زده گفت:

ـ آقا رویا دیگه چرا؟

ـ اگه ببینه که نگار نیست؛ احتمالا به همه خبر میده، حتی امکان داره بدخون‌ها بفهمند.

ـ آقا؛ اما نگار که خانواده‌ای نداره.

امیر نگاهی غضبناک به انار انداخت.

ـ نگار نه، خانوم. درسته؛ ولی بدخون‌ها همه جا هستند، توی عمارت منتظرتونم.

صبح نگار بدون اینکه بداند، امیر رفته بود و او خیلی عصبانی شده بود. رویا گفته بود ارشیا می‌خواهد او را ببیند. نگار هم گفته بود، می‌خواهد توی جنگل را ببیند. هردو باز هم راهی جنگل شدند. ارشیا منتظر رویا ایستاده بود. نگار نگاهی به مانی و مادرش انداخت که منتظر او بودند. مادر مانی دستی تکان داد.

ـ سلام، مانی دوست داشت امشب هم تو رو ببینه.

نگار لبخندی زد و سلام کرد. نگار کلی با مانی بازی کرد، که بالاخره مانی خسته شد و خودش را مثل یک گربه در آغوش مادرش جا کرد، مادرش هم او را سفت به آغوش کشید و گفت:

ـ‌ جون مامان.

نگار لبخندی زد و برای باز کردن سر صحبت گفت:

ـ من هنوزم اسم شما رو نمی‌دونم.

زن لبخندی زد و گفت:

ـ سارا, دیروز مانی خیلی ازت تعریف کرد.

نگار لبخندی زد.

ـ شبیه شما شده.

romangram.com | @romangram_com