#بد_خون_پارت_87
رویا نگاهی تاسفبار به نگار انداخت.
ـوای نگار رفتارت خیلی زشت بود!
نگار حرفش را قطع کرد.
ـ جواب منو بده.
ـ لباساش رو عوض کرده؛ ولی موهاش خیسه. اومدم صدات کنم بیای یه چیزی بخوری تا شام حاضر بشه.
هر دو وارد آشپزخانه شدند، امیر پشتش به نگار بود. نگار به امیر نزدیک شد. ملافه را روی شانه اش انداخت و خودش موهایش را خشک کرد. رویا با ذوق به او خیره شده بود. نگار بعد از خشک کردن موهایش یک لیوان برای خودش و لیوانی دیگر برای امیر چای ریخت. کنارش نشست و چای را جلویش گذاشت
ـ چایت رو بخور، سرما میخوری.
امیر با همه به جز نگار صحبت میکرد، خوب معلوم بود با آن رفتاری که نگار داشت، امیر دیگر نمیخواست نگار را ببیند. موقع شام خودش برایش غذا کشید و هر وقت امیر چیزی از دیگران درخواست میکرد او سریعتر آن چیز را به دست امیر میداد. موقعی که همه مشغول خوردن شام بودند و کسی حواسش به آن دو نبود، نگار دستش را دور بازوی امیر حلقه کرد و توی گوشش پچ پچ وار گفت:
ـ با من قهری؟
امیر چیزی نگفت.
ـ امیر ببین منو.
و بعد صورتش را به طرف خودش کشید، امیر خیلی سرد به او خیره شد. نگار به خود جرات داد و گونه امیر را بوسید.
ـ امیر من از دست تو عصبانی بودم. هروقت زنگ میزدم باهام بد اخلاق بودی، انگار کاری کرده بودم...
امیر باز هم چیزی نگفت.
ـ امیر تورو خدا با من حرف بزن.
امیر اینبار جواب داد:
ـ حرفی نمونده، صبح میرم.
نگار دیگر حرفی نزد، خیلی دلگیر و ناراحت شد. موقع خواب هم به اتاق امیر رفت و کلی با او حرف زد؛ ولی دریغ از یک کلمه حرف زدن از سوی امیر. نگار صبح زود از خواب بیدار شد؛ ولی از اتاق بیرون نرفت، تا امیر راحت تر باشد؛ اما سریع دوباره خوابش. امیر قبل از اینکه برود همراه با انار خانوم داخل اتاق نگار و رویا آمدند. امیر روی نگار خم شد و تمام اجزای صورتش را بوسید. انار کنار امیر ایستاد.
romangram.com | @romangram_com