#بد_خون_پارت_86

امیر با چشمان قرمزش به نگار زل زده بود، فکش قفل شده بود و معلوم بود، خیلی عصبانی است. با قدم‌های بلند پله‌ها را پایین رفت. بعد صدای دادش از پایین بلند شد.

ـ انار خانوم میشه کلید خونه‌تون رو بدید من برم اونجا؟

انار خانوم بالا بود، از اتاق بیرون آمد.

ـ خانوم نذارید، این‌قدر عصبانی از اینجا بره؛ شاید زبونم لال خدایی نکرده چیزیشون بشه.

همان لحظه صدای کوبیده شدن در مهمان خانه نگار را ترساند، دستش را روی گوشش گذاشت. انار بازوی نگار را گرفت.

ـ‌ خانوم ماشینشون رو خیلی دورتر از اینجا پارک کردند، زیر بارون یه چیزیشون میشه، برید برشون گردونید

رویا هم بی صدا به نگار زل زده بود، نگار نفس‌های عصبی میکشید

ـ فقط به خاطر اینکه چیزیش نشه، فردا میگی بره.

بعد پله‌ها را تند تند پایین رفت. هوا به شدت سرد بود و باران تندی می‌بارید. نگار شروع به دویدن به دنبال امیر کرد. بالاخره پیدایش کرد، کنار ماشینش روی زمین نشسته بود؛ حتی پالتوش را هم نپوشیده بود؛ اگر سرما نمی‌خورد خیلی عجیب بود. نگار بالای سرش ایستاد. با لحنی تند گفت:

ـ بیا بریم مهمون خونه.

امیر از جایش برخواست، در ماشین را باز کرد، نگار جلویش ایستاد.

ـ با تو نیستم مگه؟ کری؟

امیر به یک دست کنارش زد، نگار از پشت به پیراهنش چنگ زد

ـ پالتو می‌خری واسه چیته؟ باهاش پز بدی؟

می‌دانست این رفتار به شخصیتش نمی‌خورد؛ اما رفتار سرد امیر هم به شخصیتش نمی‌خورد. صدای ممدعلی از پشت سر آمد.

ـ پسرم بیا بریم امشب رو مهمان خانه بمانید، فردا صبح حرکت کنید. داره باران می‌باره، جاده اینجا به درد نمی‌خوره خیسه.

نگار سویچ ماشین را از دستش چنگ زد و ماشین را قفل کرد، سویچ را در جیبش گذاشت و به سمت مهمان خانه رفت.

همه به جز نگار در آشپزخانه بودند، انار خانوم کلوچه محلی درست کرده بود. داشت فکر می‌کرد که کسی به امیر حوله داده تا خودش را خشک کند یا نه، می‌ترسید سرما بخورد. رفتارش خیلی بد بود. غرور را کنار گذاشت و حوله کوچک و ملافه خودش را در دست گرفت و پایین رفت. رویا داشت از پله‌ها بالا می‌آمد، نگار جلویش را گرفت:

ـ لباساش رو عوض کرد؟ خودش رو خشک کرد؟

romangram.com | @romangram_com