#بد_خون_پارت_85
ـ مهمون؟!
ـ بله خانوم بیاید، خودتون میفهمید.
نگار قدمهایش را سریعتر برداشت. زودتر از ممدعلی و رویا به مهمان خانه رسید.
وارد مهمان خانه شد، به سمت راستش برگشت.
امیر پا روی پا انداخته بود و با لبخند به نگار نگاه میکرد. نگار پایین شالگردنش را محکم در دستش گرفت. رویا و ممدعلی هم آمدند. رویا با تعجب به امیر خیره شد بود، توی گوش نگار گفت:
ـ این مهمونته؟!
نگار سرش را چند بار بالا و پایین کرد. امیر از جایش برخاست، توی آن پیراهن و شلوار مشکی بسیار زیباتر شده بود. به قول معروف لباسش در تنش میایستاد. امیر رو به روی نگار ایستاد، خواست دستش را روی صورتش بگذارد که نگار عقب رفت، خیلی شرمآور بود؛ اگر اجازه میداد که جلوی انار، رویا و ممدعلی این کار را انجام دهد. ناگهان دید دور و برش خالی است و به جز خودش و امیر، کسی نیست. امیر دستش را دور کمر نگار انداخت و او را در آغوش کشید. نگار هم از سر دلتنگی دستانش را محکم دور گردن امیر حلقه کرده بود. چند دقیقهای همانطور در آغوش هم بودند. نگار با یادآوری رفتار امیر، او را از خود دور کرد و به طرف پلهها دوید.
امیر بین راه دستش را کشید و با لحنی شاکی گفت:
ـ چته تو؟
نگار دستش را از دست امیر بیرون کشید.
ـ واسه چی اومدی اینجا؟
امیر دوباره دستش را دور کمر نگار انداخت.
ـ خب معلومه قرار بود بهت سر بزنم.
نگار با خشم گفت:
ـ نمیخواد همین الان برو.
ـ نگار برم؟
نگار داد زد.
ـ آره برو، از اولم راضی نبودم باهات قرار بذارم، همهش تقصیر حنانه بود. اصلا دوست ندارم، فکر کردی من تشنه محبتم که تو با من اینطوری رفتار کنی من دوباره بیام با تو؟ نه عزیزم دیگه نمیخوام ببینمت، برو بیرون.
romangram.com | @romangram_com