#بد_خون_پارت_84

ـ کجا رفتند نه، چه کار کردی؟

رویا لبخندی زد.

ـ هیچی گفت من این قاب رو ندیدم و اسمم ارشیاست، یک هفته‌ای اینجاست، گفت بازم همدیگه رو می‌بینیم. اون زنه کی بود؟

نگار آب دهانش را قورت داد.

ـ وای رویا، باید می‌دیدش که چقدر زیبا بود، تو عمرم همچین زن زیبایی رو ندیده بودم.

ـ لازم شد ببینمش.

هردو به سمت عمارت به راه افتادند، هرچه نزدیک میشدند صدای حرف زدن آرام آدم‌ها بیشتر میشد. رویا گفت:

ـ نگار، بیا برگردیم صدای آدم می‌آد.

نگار گفت:

ـ‌هیس آروم حرف بزن، می‌خوام بدونم کی‌اند.

بعد خود را به دیوار عمارت چسباند، خیلی آرام حرف می‌زدند و همچنین به زبانی غیر از زبان فارسی صحبت می‌کردند که نگار و رویا نمی‌فهمیدند.

ـ نگار، بیا بریم اینجا خطرناکه.

نگار سرش را بالا برد که دید زنی از توی برج عمارت در حال نگاه کردن آن دو است. اول نگار فرار کرد و رویا هم به دنبالش. نزدیک روستا که شدند، نگار دستش را روی زانوهایش گذاشته بود، نفس کم آورده بود. رویا هم روی دو پایش نشسته بود. صدای ممدعلی از دور می‌آمد.

ـ نگار خانوم، رویا خانوم شما کجا هستید؟

رویا سریع از جایش برخاست.

ـ‌ نگار باید بریم به سمت بهداری که نفهمند ما از بیرون روستا اومدیم.

نگار سری تکان داد و به طرف بهداری رفتند، از طرف بهداری راه خود را کج کردند و به سمت ممدعلی رفتند. هر دو با هم سلام کردند. ممدعلی گفت:

ـ کجا رفته بودید؟ بیایید بیایید، نگار خانوم مهمون داره.

نگار با تعجب نگاهی به ممدعلی کرد.

romangram.com | @romangram_com