#بد_خون_پارت_83
نگار از طرز حرف زدن مانی خندهاش گرفته بود. زن مانی را در آغوش کشید، بینیاش را روی گردن فرزندش گذاشت و بو کشید. نگار ناگهان پر از بغض شد. هیچ وقت یادش نمیآمد، مادرش این کار را کرده باشد.
ـ عزیزم ناراحت شدی؟
نگار سرش را تکان داد. مانی به دو دست کوچکش صورت مادرش را در بر گرفت و گفت:
ـ من بمونم، مگه نه؟
مادرش اخمی کرد و گفت:
ـ باید شام بخوری.
***
این کتاب در سایت نگاه دانلود ساخنه ومنتشر شده است
www.negahdl.com
***
بعد چیزی توی گوش مانی گفت که مانی ساکت شد و خود را به مادرش چسباند. زن گفت:
ـ از دیدنت خوشحال شدم.
بعد دستش را به سمت نگار دراز کرد. نگار دست زن را در دست گرفت. تا حالا همچین چیز سردی را در دست نگرفته بود، سراسر بدنش یخ زد، سریع دست زن را رها کرد.
ـ من هم همینطور.
ـ با دوستت خداحافظی کن.
مانی برای نگار دستی تکان داد. همان لحظه رویا با گونههای قرمز آمد.
ـ کجا رفتند؟
نگار چشم غرهای به سمت رویا رفت.
romangram.com | @romangram_com