#بد_خون_پارت_82
پسر سرش را به معنی نه تکان داد و گفت:
ـ رنگ صورت خودمه.
نگار با شنیدن صدایش دلش ضعف میرفت، رفت و کنارش ایستاد، خواست دستش را روی موهای بورش بگذارد که پسر بچه از او دور شد.
ـ اسمت چیه؟
پسر بچه سوالی به نگار خیره شده. نگار جواب داد:
ـ نگار. تو؟
پسر با تعجب گفت:
ـ انتخاب شده هم اسمش نگاره.
بعد که انگار میخواست بحث را عوض کند گفت:
ـ اسمم مانی، تازه 5 سالم شده تو چرا اومدی اینجا؟
ـ من پرستارم.
مانی با وحشت و انزجار گفت:
ـیعنی تو ما رو میکشی؟ بابام میگه شما ما رو میکشید، نباید نزدیکتون بشم.
همان لحظه صدای بسیار زیبای زنی بلند شد.
ـ مانی؟
زن وقتی که داشت از پشت درختان به سمت نگار و مانی میآمد، بسیار وحشتناک بود، نگار نگاهی به زیر پاهایش کرد، زمین را مه گرفته بود. زن از پشت درختان بیرون آمد. نگار حس میکرد، دارد خواب میبیند، توی عمرش چنین زن زیبایی ندیده بود. چشمان آبی تیرهاش ، بسیار بزرگ و کشیده بودند که همراه با ابروهای کشیده اش صورتش را زیبا میکردند. زن لبخندی به نگار زد و سمت مانی گفت:
ـ مانی عزیزم بابا منتظرته.
مانی خودش را به پاهای زن چسباند.
ـ مامان من بمونم یکم؟
romangram.com | @romangram_com