#بد_خون_پارت_81


هردو آرام از مهمان خانه بیرون زدند. رویا چراغ قوه را جلوی پایشان گرفته بود. نزدیکی عمارت که رسیدند، صدای خش خشی از پشت برگ‌ها بلند شد، نگار و رویا ایستاند. نگار گفت:

_ چراغ قوه رو بگیر به طرف بوته‌ها.

رویا چراغ قوه را به طرف بوته‌ها برد، صدای داد پسری بلند شد.

_ چراغ قوه رو ببر اون ور لعنتی.

بعد از پشت بوته‌ها بلند شد. نگار دستش را روی دهانش گذاشت، قدرت تکلمش را از دست داده بود، این پسر همان پسری بود که رویا قابش را برداشته بود. نگار اشاره‌ای به پسر و بعد اشاره‌ای به رویا کرد، رویا هم همان‌طور ایستاده بود و چیزی نمی گفت، نگار بلاخره به حرف آمد.

_ وای خدا، نفسم بالا نمی‌آد.

بعد نگاهی به رویا کرد، رویا حال بهتری از او نداشت. نگار لبخندی همراه با تعجب زد.

ـ شما جونیور هستید؟

پسر که فکر می‌کرد آن دو دیوانه هستند، راهش را گرفت و به سمت روستا رفت. رویا به خود آمد و به دنبالش دوید، قاب عکس کوچک را از جیبش درآورد و نشان پسر داد. رویا حواسش گرم صحبت کردن با پسر بود، نگار از آن دو دور شد و به طرف جنگل رفت. صدای بچه‌ای می‌آمد، انگار داشت بازی می‌کرد. نگار به سمت صدا رفت. با دیدن همان پسر بچه، پشت درختی پنهان شد. پسر سرپا ایستاد و به درختی که نگار پشتش ایستاده بود، خیره شد. نگار متوجه شد که پسر بچه متوجه شده است که او وارد محدوده‌ی بازی‌اش شده است. نگار از پشت درخت بیرون آمد.

ـ سلام.

خیلی دوستانه به پسر بچه سلام کرد؛ اما پسر بچه با چشم‌های آبی‌اش به او زل زده بود.

ـ تو مال همین روستایی؟

پسر بچه خواست فرار کنند که نگار سریع گفت:

ـ‌صبر کن. می‌خوام باهات بازی کنم.

پسر بچه ایستاد. مثل اینکه حرف نگار جواب داده بود.

ـ‌ بیا، بازی خودت رو به من هم یاد بده.

پسر بچه به سمت نگار چرخید و بعد به سمت نگار رفت. نگار حس می‌کرد که او مرده و حالا تازه از قبر سر بیرون درآورده است، این را رنگ پریدگی صورتش نشان می‌داد. نگار پرسید:

ـ رنگت پریده، سرما خوردی؟


romangram.com | @romangram_com