#بد_خون_پارت_80
رویا تشکری کرد.
_ شب بریم بیرون رو بگردیم؟
نگار وحشت کرد.
_ شب بریم؟
بعد برگشت و به پنجره خیره شد.
_ بارونه که!
رویا نگاهی به نگار کرد و بعد با لحنی آرام گفت:
_ میگم بریم عمارت؟
نگار که انگار اتفاقات را فراموش کرده بود گفت:
_ بریم؟ انار رو چه کار کنیم؟
_ میره خودش.
نگار گفت:
_ میام. بذار انار بره.
نگار و رویا به زور انار را راهی خانهاش کردند. رویا در حالی که داشت از پنجره بیرون را میپایید، گفت:
_ بدو دیگه.
_ اومدم.
نگار گفت:
_ چراغ قوه رو برداشتی؟
_ آره.
romangram.com | @romangram_com