#بد_خون_پارت_79
رویا سریع از پارچ کنار تخت برای نگار آب ریخت و لیوان را به دست نگار داد.
_ چیزی یادت میاد؟
نگار سری تکان داد.
_ فقط میدونم مرد بود.
رویا پوست لبش را جوید. انار خانوم وارد اتاق شد. یک لیوان آب گرم و عسل برای نگار آورده بود، لیوان را به دست نگار داد و روی صندلی وسط اتاق نشست.
_ خانوم کابوس دیدید. احتمالا به خاطر بدخوابیه.
نگار سری تکان داد.
_ ولی گردنم درد میکنه.
رویا خواست چیزی بگوید که انار پیش دستی کرد.
_ از روی تخت افتادی.
نگار نگاهی به رویا کرد، رویا ناچار سرش را تکان داد. نگار تا عصر روی تخت دراز کشیده بود. رویا هم میخواست با حرفهای مختلف حواسش را پرت کند.
_ نگار بهت گفتم چی شده؟
نگار سرش را تکان داد.
_ واسه خواهرم خواستگار اومده.
نگار لبخند زد و گفت:
_ اِ، چه خوب. کی هست حالا؟
_ پسر عموم از بچگی میگفتند اینها مال همند، اینقدر این حرفها رو پیششون تکرار کردن که جدی جدی عاشق هم شدند.
_ چقدر خوب. خوشبخت بشن.
romangram.com | @romangram_com