#بد_خون_پارت_78

ـ انار خانوم؟ چرا این‌جوری می‌کنی؟ چیزی شده؟

انار خانوم سری تکان داد.

ـ نه اون خوب میشه. فقط یه چیزی، هر وقت بیدار شد بهش میگی اون هیچ چیزی رو ندیده و هیچ کس اینجا نیومده. اون خواب دیده.

رویا متعجب گفت:

ـ چرا باید همچین چیزی بگم؟!

ـ بعدا متوجه میشی.

رویا چند ساعتی بود که بالا تخت نگار ایستاده بود. نگار به هوش آمده بود و گنگ اطرافش را نگاه می‌کرد.

ـ نگار؟ نمی‌خوای چیزی بگی؟

نگار بغض کرده شروع به گریه کردن کرد.

ـ من خودم دیدمش خیلی وحشتناک بود، اون اومده بود اینجا.

با صدای بلند گریه می‌کرد.

ـ نگار!

رویا من منی کرد، نمی‌خواست به نگار دروغ بگوید.

ـ ببین اشتباه می‌کنی، خواب دیدی، وقتی من اومدم تو خواب بودی به خاطر روز سختی که داشتی خواب دیدی.

نگار خودش را تکان می‌داد و گریه می‌کرد.

ـ دروغ میگی، دروغ میگی.

ـ نگار به خدا دروغ نمیگم کسی ندیده که اون بیاد اینجا.

رویا زیر بازوهای نگار را گرفت و او را روی تخت نشاند، نگار دستی به گردن درناکش کشید و گفت:

_ تشنمه.

romangram.com | @romangram_com