#بد_خون_پارت_77


رعشه‌ای به بدن نگار وارد شد، این صدا را قبلا شنیده بود. مرد به طرف نگار چرخید، نگار از چیزی که دیده بود وحشت می‌کرد، دوست داشت بمیرد. طرف چپ صورت مرد، به طور کامل از بین رفته بود، حتی لب‌هایش هم از بین رفته بودند، به طوری که دندان‌هایش معلوم بود. مرد به طور کامل به سمت نگار چرخید. سمت راست صورتش بسیار زیبا بود. نگار میخ سمت چپ مرد شده بود، مرد خندید.

ـ همه خیره‌ی سمت چپ صورتم میشن... این هدیه به جا مانده از امثال توئه.

نگار داد زد:

ـ چی ازم می‌خوای؟

مرد با چشمان سبزش به چشمان نگاه خیره شد، چشم‌هایش شبیه مار بود.

ـ می‌خوای همه چیز از زندگیت رو بدونی؟

نگار سرش را به معنی نه تکون داد، مرد خونسرد گفت‌:

ـ باید بگی آره عزیزم. خودت کم کم همه چیز رو می‌فهمی، فقط این‌قدر کنجکاو نباش، شوک زیادی بهت وارد میشه.

نگار وقتی به خود آمد مرد در یک قدمی‌اش بود. مرد دستش را به سمت نگار دراز کرد.

ـ کلید اتاق‌ها رو بده.

نگار مثل آدم‌های گنگ، دستش را توی جیبش برد و کلید را به مرد داد. مرد دستانش را دور گردن نگار حلقه کرد و خیلی آرام فشار داد. نگار دیگر چیزی نفهمید.

***

ـ نگار؟ نگار؟

از آدم‌های دور و برش فقط لکه‌های سیاه می‌دید، صداها را هم خوب متوجه نمی‌شد. زیر لب تکرار کرد:

ـ اون اومد اینجا، اون اومد اینجا.

رویا نگران به انار خانوم خونسرد خیره شد.

ـ انار خانوم نگار داره چی میگه؟

انار خانوم نگاهی به ممدعلی کرد و سرش را تکان داد. رویا ترسیده گفت:


romangram.com | @romangram_com