#بد_خون_پارت_76

رویا نگاهی مشکوک به نگار انداخت.

ـ چیزی شده؟ اومدم گوشیم رو بردارم.

ـ نه چیزی نشده، فقط تعجب کردم این‌قدر زود اومدی.

رویا گوشی‌اش را برداشت، و از پله‌ها پایین رفت. نگار وقتی از رفتن رویا مطمئن شد، دستش را توی جیبش کرد، نامه را درآورد، هنگامی که می‌خواست نامه را باز کند، صدایی او را متوقف کرد.

ـ‌ بهتره اون رو باز نکنی.

نگار از وحشت خشکش زده بود، کل بدنش خشک شده بود و قادر به تکان دادن بدنش نبود. باز هم همان صدا!

ـ بذارش روی زمین.

نگار گردن خشک شده‌اش را به سمت صدا برگرداند. مردی قد بلند و لاغر پشت به نگار و رو به روی پنجره ایستاده بود، کت و شلواری مشکی به تن داشت. نگار همانطور از پشت خیره‌اش شده بود.

ـ نشنیدی چی گفتم؟

نگار فقط پلک زد. با داد مرد نامه از دستش افتاد.

ـ این‌طوری به من زل نزن.

نگار عقب عقب رفت و گفت:

ـ تو کی هستی؟

مرد طوری خندید که انگار کل دنیا زیر سلطنت اوست

ـ هوم... من و تو هنوز به هم ربطی نداریم؛ ولی بعدا به هم ربط خواهیم داشت، البته فکر می‌کردم از بلاهایی که به سرت آوردم من رو می‌شناسی!

بدن نگار شروع به لرزیدن کرد.

ـ چرا؟

مرد دستانش را از پشت قلاب کرد، نگار هنوز صورتش را ندیده بود.

ـ چون خونه توی رگات رو احساس می‌کنم.

romangram.com | @romangram_com