#بد_خون_پارت_75


ـ غذامون رو نخوردیم، سرد شده الان.

نگار دستش را دور شانه‌ی رویا حلقه کرد.

ـ غصه‌ی شکمت رو نخور، می‌ریم گرمش می‌کنیم.

ـ مامان بزرگم همیشه میگه، آدم‌های شکمو توی دو وقت می‌میرن، یکی از گرسنگی یکی از سیری.

نگار لبخندی زد. در حین اینکه راه می‌رفتند، حس می‌کردند کسی با آن‌ها هم قدم است، هروقت آن‌ها می‌ایستادند او هم می‌ایستاد. رویا برگشت و با لحنی تند گفت:

ـ مشکل داری؟

نگار هم تند به سمت عقب چرخید، هردو خیره آن دو چشم زیبا بودند، نگار فکر کرد که چقدر چشم‌هایش شبیه به امیر است. رویا دوباره گفت:

ـ چی می‌خوای؟

پسر با همان چشمان درشت آبی روشنش پلکی زد. نگار لبخندی زد و خواست که او را در آغوش بکشد، دستانش را برای به آغوش کشیدنش باز کرد. پسر چند قدمی عقب رفت و بعد فرار کرد. نگار متعجب اول نگاهی به پسر در حال فرار و بعد نگاهی به رویا کرد.

ـ این چش بود؟

رویا شانه ای بالا انداخت.

ـ تورو خدا بیا بریم دارم می‌میرم از گرسنگی.

ـ همین الان گفتم مامان بزرگم چی میگه؟

یک هفته‌ای بود که همه چیز آرام بود، نگار و رویا هم کم کم داشتند به روستا عادت می‌کردند. تنها چیزی که باعث نگرانی نگار برای رویا میشد این بود که رویا می‌گفت، من عاشق این پسره که توی قاب عکسه شدم. آخرین باری که با امیر حرف زده بود، همین چند شب پیش بود، امیر با او خیلی سرد رفتار کرده بود و نگار هم وسط مکالمه‌شان تماس را قطع کرده بود. تنها چیزی که اذییتش می‌کرد این بود که انار جدیدا او را خانوم صدا میزد، نگار هرچه دلیل این کار را می‌پرسید، او می‌گفت عادت کرده است. رویا همراه با انار خانوم به بیرون از روستا رفته بودند، نگار هم برای فهمیدن چند موضوع در مهمان خانه مانده بود. همین که رویا رفت، سریع در مهمان خانه را قفل کرد و پرده‌ها را کشید، سریع به طبقه بالا رفت. خدا او را ببخشید؛ ولی کلید بقیه اتاق‌ها را از انار دزدیده بود، وارد اتاق دومی شد، پر بود از کمدها و مجسمه‌های عجیب. در یکی از کمد‌ها را باز کرد که با چند دست لباس رو به رو شد. یکی از لباس‌های زنانه را برداشت. قسمت یقه لباس و کمی پایین تر خونی بود، نگار متعجب شد. لباس‌های بعدی هم دقیقا همین شکل بودند. نگار لباس‌ها را سر جایش گذاشت و سراغ کمد بعدی رفت در کمد را باز کرد، توی کمد جعبه‌های زیادی روی یکدیگر قرار داشتند. نگار در جعبه را باز کرد، جعبه پر بود از پاکت نامه‌ها با رنگ‌های مختلف. یکی از پاکت نامه‌ها را برداشت و آن را باز کرد، به دست خطی نوشته شده بود که نگار نمی‌فهمید چه چیزی در نامه نوشته شده است. شش تا نامه را که باز کرده بود، همه‌ی دست خط‌ها شبیه هم بودند؛ ولی دقیقا هنگامی که نگار نامه هفتم را برداشت، صدای رویا از پایین بلند شد.

ـ نگار؟ نگار کجایی؟

نگار وقت کمی داشت، سریع در کمد را بست و از اتاق بیرون رفت. نامه را توی جیبش قایم کرد.

نگار سریع از رویا پرسید:

ـ چی شده؟ چرا این‌قدر زود اومدی؟


romangram.com | @romangram_com