#بد_خون_پارت_74

انار خانوم نگاهی متاسف به نگار انداخت.

ـ نمیشه خانم.

رویا در حالی که داشت زن را چک می‌کرد، گفت:

ـ احتمالا سقط کرده. باید شوهرش هرچه سریع‌تر به شهر برسوندش.

انار بیرون رفت و وقتی برگشت، مردی بیچاره همراه او بود که یا بر سر خود میزد، یا گریه می‌کرد. رویا پتویی آورد و آن را روی زن انداخت. با کمک رویا، نگار و همسرش توانستند، زن را جا به جا کنند. وضعیت بهداری روستا زیاد خوب نبود، یعنی میشد گفت، افتضاح بود. برای همین مجبور شدند، زن بیچاره را با بلانکارد حمل کنم.

ـ با شمارش من همه بلند میشیم... یک، دو، سه.

همان موقع ممدعلی وارد شد، نگاهی بین ممدعلی و انار رد و بدل شد، رویا داد زد:

ـ منتظر چی هستید؟

بالاخره زن بیچاره را راهی شهر کردند، نگار در دلش کلی برایش دعا کرد. خدا کند بچه‌اش سالم باشد. با یادآوری آن همه سر و صدا عصبی به سمت ممدعلی چرخید.

ـ ببخشید من باید یک چیزی رو به شما بگم... اگه قرار باشه که همیشه اینجا این‌طوری باشه، مطمئن باشید، برخورد بدتری با شما خواهم داشت... درضمن شما که می‌خواستید دعوا کنید، نمی‌تونستید اون طرف‌تر دعوا کنید.

انار گفت:

ـ چشم خانوم دیگه تکرار نمیشه.

نگار پوفی کرد.

ـ‌این خانم، خانم چیه امروز افتاده رو زبونت؟

و بعد هردو را کنار زد و به سمت رویا رفت.

ـ میگم نگار کاش این شکلی با این بیچاره‌ها حرف نمیزدی. این‌ها که خطایی نکردن.

نگار که حالا میشد،کمی گرد پشیمانی را روی صورتش دید گفت:

ـ والا دیگه اعصابم رو خرد کردن... اصلا من نمی‌دونم اونی که بیرون بود؛ چرا اینطوری عربده می‌کشید.

رویا سری از تاسف تکان داد.

romangram.com | @romangram_com