#بد_خون_پارت_73
_ بفرمایید، کتلت درست کردم. یه زحمتی براتون داشتم.
_ دستت درد نکنه دخترم، بفرمایید؟
نگار کلید بهداری را به دست ممدعلی داد.
_ یک چند جعبه داروی فاسد شده توی داروخانه بهداری هست. بی زحمت شما بردارید، ما نمیدونستیم چه کارشون کنیم.
_ چشم دخترم.
ممدعلی از مهمان خانه بیرون رفت. نگار در حالی که به دنبال قاشق میگشت، در یکی از کابینتها را باز کرد، کابینت پر بود از شیشههای خالی و پر، شیشههایی که پر بودند، رنگ قرمز رنگی داشتند. نگار یکی را برداشت و جلوی بینیاش گرفت، بوی بدی میداد. سریع شیشه را برداشت و توی کابینت گذاشت. رویا وارد آشپز خانه شد و کتلکتها را توی ماهیتابه برعکس کرد.
_ بیا بشین، درست شدن.
نگار هنوز فکرش درگیر آن بطریها بود.
_ نگار با توام.
_ اومدم.
دقیقا زمانی که نگار میخواست بنشید، انار خانوم هراسان وارد آشپزخانه شد.
_ دخترها بیاید تصادف شده تو رو خدا سریع.
نگار و رویا هردو سریع بلند شدند، با همان تونیکهای نازک به طرف بهداری دویدند. زنی که باردار بود،خونریزی داشت. انار خانوم روبه ممدعلی گفت:
_ در رو ببند مواظب بیرون باش.
همین که ممدعلی بیرون رفت، صدای سر و صدا از بیرون بلند شد. نگار جیغ زد.
_ نمیتونم تمرکز کنم. احتمال سقط هست.
صدای داد مردهای بیرون روی مخش بود.
_ بگو خفه شن.
romangram.com | @romangram_com