#بد_خون_پارت_72
***
_ فردا هم بریم؟
نگار خندید.
_ خیلی بهت خوش گذشتهها.
رویا چشمانش را باز و بسته کرد.
_ خیلی قشنگ بود!
به قاب درون دستش خیره شد، نگار زیر چشمی نگاهی به رویا کرد، داشت با انگشت اشارهاش صورت پسر را در قاب عکس نوازش میکرد. نگار فکر کرد که او عاشق این قاب عکس شده است، به نظر دیوانگی محض است.
_ بریم مهمان خانه چی بخوریم؟
نگار گفت:
_ اول بریم توی یخچال رو نگاه کنیم، ببینیم چی میشه.
_ دلم هــ ـوس غذای نونی کرده.
نگار سری تکان داد، به نظر خوب میشد. نگار در حالی که داشت کتلتها را در ماهیتابه سرخ میکرد با مادر جون صحبت میکرد. ممدعلی وارد آشپزخانه شد.
_ سلام دخترم.
بعد دوتا دوغ روی میز گذاشت، از آشپزخانه خارج شد، که نگار صدایش کرد.
_ مامان جون یک لحظه ببخشید، آقا ممد علی؟ یک لحظه صبر کنید.
ممد علی به طرف نگار برگشت.
_ بله دخترم؟
_ یک لحظه صبر کنید.
وارد آشپزخانه شد، چند تا کتلت را توی نان گذاشت، نان را توی یک پلاستیک فریزر گذاشت. پلاستیک را به دست ممدعلی داد.
romangram.com | @romangram_com