#بد_خون_پارت_71


صدای قدم‌های کسی را شنید.

ـ نگار بدو بیا بریم من صدای ماشین شنیدم.

نگار گردنبندی را که پشتش قایم کرده بود، توی کیفش گذاشت و سریع هردو شروع به دویدن کردند. وقتی از عمارت خارج شدند، رویا گفت:

ـ نگار؟

ـ هوم؟

ـ یه چیزی بگم؟

ـ بگو.

رویا دستش را توی کیفش کرد و قاپ عکس کوچکی از کیفش درآورد.

ـ من این رو به...

نگار نگاهی به قاب عکس کرد، همان پسری بود که رویا عکسش را گرفته بود، پشت عکس را نگاه کرد، نوشته بود.

ـ تقدیم با عشق به جونیور، من خبیث نیستم.

ـ چه حرف بی معنایی پشتش نوشته. اشکال نداشت که برداشتی؛ ولی کاش برنمی‌داشتی.

رویا دستش را روی گونه‌اش گذاشت.

ـ وای نگار خیلی خوشگله.

نگار با لبخندی خبیث گفت:

ـ کی گفت که زنده‌ است... احتمالا مرده یا اگه هم زنده است، بیشتر از هشتاد و پنج سالشه.

رویا مشتی به بازوی نگار زد.

ـ بد جنس.


romangram.com | @romangram_com