#بد_خون_پارت_70
هیچ صدایی نیامد، رویا هم معلوم نبود، نگار میترسید، وارد چاله شود. بالاخره بعد از پنج دقیقه صدای رویا بلند شد.
ـ نگار؟ نگار؟
نگار صدا زد:
ـ چیه؟ خوبی؟
رویا گفت:
ـ خوبم، بیا تو چاله. از اینجا میتونیم بریم توی عمارت.
نگار خوش حال گفت:
ـ کمکم کن بیام پایین.
ـ بیا، میگیرمت.
نگار اول پاهایش را پایین برد و بعد بالا تنهاش را. نگاهی به تونل خاکی انداخت، به آستین پالتواش ضربه زد، پالتواش خاکی شده بود. رویا دستش را کشید.
ـ بیا بریم.
هردو هنگام عبور از تونل، به اطرافشان نگاه میکردند. بالاخره نگار به حرف آمد.
ـ مطمئنی از اینجا میرسیم به عمارت؟
ـ آره مطئمنم؛ اگه به جای دیگه رسیدیم برمیگردیم.
بعد از مدت زیادی راه رفتن، به یک در رسیدند، در بوی نم میداد، به نظر از چوب گردو ساخته شده بود. رویا گفت:
ـ منتظر چی هستی؟در رو باز کن.
نگار دستش را روی دستگیره گذاشت و پایین کشید، در باز شد. هردویشان با دهانی باز به عمارت نگاه میکردند. عمارت کاملا شبیه به عمارتهای اروپایی بود. پیانو، سالن رقـــص، سالن غذا خوری... همه اینها در آن عمارت وجود داشت.
ـ وای معلومه خیلی پولدار بودند.
نگار نگاهی به دور اطرافش کرد، خبری از خاک و کثیفی در خانه نبود، انگار کسی آنجا را تمیز کرده بود یا میکرد. پلههای زیاد در خانه وجود داشت که همه به طبقه بالا ختم میشدند، نگار به طبقهی بالا رفت و رویا را پایین تنها گذاشت. چشمانش را باز و بسته کرد، بالا هم دقیقا شبیه به پایین بود، با این تفاوت که اتاقهایی در سالن قرار داشت. باز هم پلههایی وجود داشت که به طبقه سوم ختم میشدند. نگار از پلهها بالا رفت، نزدیک به 60 اتاق در طبقه سوم وجود داشت. نگار در عمرش 60 اتاق نزدیک به هم را ندیده بود. وارد یکی از اتاقها شد، اتاق بسیار بزرگ و مجللی بود. نگاهی به ویترینهای توی اتاق انداخت، پر از جواهرات بودند، یک گردنبند با یک فیروزه خیلی بزرگ، نظر نگار را جلب کرد، در ویترین را باز کرد، آن را برداشت. نگاهش کرد.
romangram.com | @romangram_com