#بد_خون_پارت_69
ـ حالا اینها رو چه کار کنیم؟
نگار از روی صندلی رگی بلند شد و گفت:
ـ نمیدونم، میبریم میدیم به انار خانوم لابد خودش میدونه چه کارشون کنه.
رویا نگاهی خسته به نگار انداخت.
ـ آخه اینها رو چطور ببریم؟
نگار هم دست کمی از رویا نداشت.
ـ خب، میگم ممدعلی بیاد ببره.
رویا از جایش برخواست و به بیرون از اتاق رفت. هنگامی داشتند به طرف مهمان خانه میرفتند، نگار راهش را به طرف عمارت کج کرد. رویا متعجب پرسید:
ـ داری کجا میری؟
نگار دستش را گرفت و او را به دنبال خود کشاند
ـ دیشب که تو نبودی من از پنجره دیدم، لامپ عمارت روشنه. انگار اونجا برق نرفته بوده. حتما عمارت یه جایی برای رفت و آمد داره.
ـ حالا میخوای بریم توی عمارت؟
نگار سرش را تکان داد و به راهش ادامه داد. رویا گفت:
ـ وایسا منم بیام.
هردو به اطراف عمارت نگاهی کردند، رویا عصبی گفت:
ـ خیالاتی شدی؟ اینجا که جایی برای رفتن به توی عمارت نداره.
بعد پایش را محکم روی زمین کوبید، که زیر پایش خالی شد، و به توی چاله افتاد. نگار به طرف چاله رفت، بالای چاله رفت و صدا زد:
ـ رویا؟
romangram.com | @romangram_com