#بد_خون_پارت_68

ـ این‌ها هم لابد برای درمان محلی شون بوده.

رویا ناراحت گفت:

ـ مسخره نکن، من از کجا باید بدونم این‌ها چیه و استفاده‌اشون واسه چیه.

نگار در کشو را بست و گفت:

ـ ما که استفاده از این‌ها رو بلد نیستیم، قرار نیست ازشون استفاده کنیم، ولشون کن.

رویا باشه‌ای گفت:

ـ بریم داروخانه رو تمیز کنیم.

هردو وارد داروخانه شدند، نگار گفت:

ـ من میرم قفسه قرص‌ها رو نگاه کنم.

به طرف قفسه قرص‌ها رفت، رویا صدایش زد.

ـ نگار بیا اینجا؟

نگار به طرف رویا رفت.

ـ چی شده؟

رویا به در روی زمین اشاره کرد، مثل اینکه در زیر زمینی بود.

ـ درش قفله.

نگار به درب کوچک روی زمین نگاه کرد، قفل بزرگی روی در بود، کمی با قفل ور رفت؛ ولی باز نشد، ازجایش برخواست و گفت:

ـ لابد خرت و پرتاشون رو این تو گذاشتن.

ـ لابد.

نگار و رویا مشغول جمع کردن داروهای فاسد شده شدند. بالاخره بعد از دو ساعت سه جعبه، از شربت و دارو فاسد شده پر کردند.

romangram.com | @romangram_com