#بد_خون_پارت_67


ـ نه چیزی نشده.

بعد از خوردن صبحانه، وسایل صبحانه رو جمع کردند، آماده شدند و به طرف بهداری رفتند. امروز هوا نسبتا خوب بود؛ ولی باز هم سرد بود. کوچه‌های روستا باز هم خلوت بودند، انگار کسی هنوز به این سرما عادت نکرده بود، در بهداری را باز کردند و وارد بهداری شدند.

سراسر زمین بهداری از سیمان پوشیده شده بود، بعضی از قسمت‌های زمین، سیمانش کنده بود. رویا زودتر از نگار وارد سالن بهداری شد، بهداری کوچکی بود، روی سردرهای اتاق‌ها نوشته بود که هر اتاق مربوط به چه چیزی هست. روی اتاق اولی نوشته بود، داروخانه، رویا گفت:

ـ مطمئنم بیشتر داروهاشون فاسد شدن... باید بریم خوب و بد رو از هم جدا کنیم.

نگار سرش را بالا و پایین کرد.

ـ بذار بقیه‌ی اتاق‌ها رو هم ببینیم بعد می‌آییم سراغ داروخانه.

نگار نگاهی به اتاق‌های دیگر انداخت، سه تا از اتاق‌ها خالی بودند و فقط دوتا از اتاق‌ها پر بود، یکی اتاق که داروخانه و دیگری هم اتاق پانسمان، وارد اتاق پانسمان شد، یک تخت خاک گرفته وسط اتاق بود، اطرافش هم کمدهای فلزی و کشوهای چند طبقه بود، در یکی از کشوها را باز کرد. وسایل بخیه داخل آن بود، در کشوی بعدی را باز کرد، با تعجب به داخلش خیره شد، صدا زد:

ـ رویا، رویا بیا اینجا.

رویا وارد اتاق شد.

ـ چی شده؟

ـ بیا این‌ها رو ببین.

داخل کشو چوب‌هایی وجود داشت، که نوکشان تیز بود، معلوم بود قبلا برای سوراخ شدن چیزی از آن‌ها استفاده می‌کرده‌اند، نگار از رویا پرسید:

ـ به نظرت این‌ها چیه؟

رویا شانه‌ای بالا انداخت.

ـ شاید ازشون برای درمان محلی استفاده می‌کردند. بهداری چند سالی بسته بوده.

نگار نمی‌دونمی گفت، رویا در کشوی بعدی را باز کرد، و گفت:

ـ وای، این‌ها رو ببین فکر کنم نقره باشند.

نگار نگاهی به کشو کرد، پر بود از زنجیرهای فلزی بزرگ و کوچک، با تمسخر رو به رویا گفت:


romangram.com | @romangram_com