#بد_خون_پارت_66
ـ وسایل صبحانه را براتان گذاشتهام. کلید بهداری هم هست؛ اگه خواستید برید به اونجا هم سر بزنید.
رویا تشکری کرد، انار خانوم و ممدعلی از مهمان خانه بیرون رفتند، نگار رو به رویا کرد.
ـ تو کلید مهمان خانه رو دادی بهشون؟
رویا سری تکان داد.
ـ نه چطور؟ گفت فقط همین یه دونه کلید هست.
نگار عصبی گفت:
ـ پس انار و ممدعلی چطور اینجا رفت و آمد میکنند؟
رویا متعجب نگاهش کرد.
ـ یعنی چی؟
ـ منظورم اینه وقتی که کلید ندارن، چطور اینجا رفت و آمد میکنند؟
رویا ترسیده گفت:
ـ تو چیزی میدونی که به من نمیگی؟
نگار سعی کرد عادی باشد.
ـ نه، همینجوری کنجکاو شدم.
رویا نگاهی مشکوک به نگار انداخت و بعد پشت میز صبحانه نشست. رویا هنگامی که داشت صبحانه میخورد، زیر چشمی به نگار نگاه میکرد، نگار بالاخره کلافه شد و گفت:
ـ عزیزم چیزی شده، هی به من نگاه میکنی؟
رویا لقمهای پنیر به دهان برد.
ـ حس میکنم یه چیزی شده تو به من نمیگی.
نگار سری تکان داد.
romangram.com | @romangram_com