#بد_خون_پارت_65
به طرف دستشویی رفت، انار خانوم کنار نگار نشست و گفت:
ـ شام خوردید؟
نگار سری تکان داد، به نظر این پیرزن و پیرمرد زیاد مشکوک بودند. انار خانوم بلند شد و رو به ممد علی کرد.
ـ بیا بریم. بذار این دو نفر بخوابند.
هر دو از اتاق خارج شدند، یک لحظه چیزی در ذهن نگار جرقه خورد، آن دو چگونه وارد خانه شده بودند در حالیکه کلید مهمان خانه به دست نگار بود؟ این به کنار، نگار فهمید انار خانوم گفته بود یا حسین؟ پس قضیه این صلیبها چیست؟ نگاهی از پنجره به بیرون انداخت، حس میکرد تمام ان اتفاقهای شومی که برایش افتاده، جوابشان را اینجا خواهد گرفت. نگاهی به آن عمارت انداخت، لامپ یکی از اتاقها روشن بود. نگار متعجب نگاهی به لامپ روشن آن عمارت انداخت، چه کسی میتوانست وارد آن عمارت شود؟ انگار کسی که لامپ عمارت را روشن کرده بود، متوجه شده بود نگار در حال نگاه کردن اوست و سریع لامپ را خاموش کرد. نگار یک لحظه گیج شد، لامپ؟ چگونه آن عمارت برق داشت، ولی مهمان خانه آنها برق نداشت. زودتر از رویا به تخت خوابش رفت و به ذهن آشفتهاش استراحت داد.
صبح با صدای کشیده شدن چیزی از خواب بیدار شد، چشمانش را مالید و سرجایش نشست. نگاهی به تخت رویا کرد که خالی بود، شر شر آب نشان میداد که نگار به حمام رفته، او هم باید امروز را دوش میگرفت، از تخت بیرون آمد و بعد از شستن، دست و صورتش پایین رفت، که متوجه حرف زدن، انار خانوم با ممدعلی شد.
ـ من مطمئنم اونها فهمیدن که این دو نفر اینجان.
بعد صدای آرام ممدعلی به گوش رسید:
ـ من رفتم باهاشون صحبت کردم. اونها نمیدونن کوروس کجاست، دارن لج میکنن، میگن اگه کوروس قانون رو زیر پا گذاشته ما هم قانون رو زیر پا میذاریم.
انار خانوم با لحنی تند گفت:
ـ ساکت باش.
بعد با زبانی شروع به حرف زدن کرد، که نگار هیچگاه در زندگیاش این زبان به گوشش نخورده بود. رویا با دیدن نگار روی پله گفت:
ـ چرا اینجا ایستادی؟
همان لحظه انار خانوم و ممدعلی به طرفشان آمدند.
ـ از خواب بیدار شدید؟ صبح زود به ممدعلی گفتم بره براتان صبحانه بیاره.
نگار مطمئن شده بود که کاسهای زیر نیم کاسه است؛ چون وقتی که فالگوش ایستاده بود، متوجه شد بود که انار خانوم فارسی را بدون کوچکترین لهجهای از زبان دیگر صحبت میکند.
ـ دستتون درد نکنه.
انار خانوم گفت:
romangram.com | @romangram_com