#بد_خون_پارت_64
ـ آره، خودم دیدمش.
همان لحظه صدای باز و بسته شدن، پنجره بزرگ طبقه پایین آمد، نگار ترسیده و وحشت زده چراغ قوه را روشن کرد و نور را به طرف در گرفت، رویا هم دست کمی از نگار نداشت.
ـ نگار... یعنی میگی چی میشه؟
نگار گفت:
ـ هیس حرف نزن.
وهر دو یکدیگر را سفت چسبیدند، همان لحظه صدای پا میآمد که داشت به طبقهی بالا میآمد، هرکس بود، خیلی محکم قدم برمیداشت، نگار حس میکرد، چوبهای پلهها ترک برداشتهاند، نور چراغ قوه را بیشتر کرد و آن را به سمت در نشانه گرفت، پاها به سمت اتاق رویا و نگار میآمدند، نگار میلرزید، رویا با صدای گریان و آرام گفت:
ـ تو رو خدا نلرز.
صدای نفسهای عمیق و وحشت زده نگار، باعث میشد هم خودش بیشتر بترسد، هم نگار. دستگیره در بالا پایین شد، نگار به خود لعنت فرستاد که چرا در اتاق را قفل نکرده، همان لحظه در اتاق باز شد و مردی بلند قامت و هیکلی وارد اتاق شد، نگار و رویا همزمان شروع به جیغ کشیدن کردند، مرد سریع دستش را روی صورتش گذاشت و نعره کشید، انگار نور عصبیش کرده بود، نگار در حالی که جیغ میزد و گریه میکرد، نور چراغ قوه را بیشتر کرد، مرد نعره بلندتری کشید و فرار کرد. بعد از رفتن مرد، نگار و رویا در حالی که گریه میکردند، 10 دقیقه همانطور به در زل زده بودند، که صدای انار خانوم از پایین، نور امیدی را در دل دو دخترک بیچاره روشن کرد.
ـ یا حسین. دخترها؟ کجایید؟ یا امام زمان.
خود را هراسان توی اتاق پرت کرد، نور فانوس را بیشتر کرد و همانطور نگران و با غیض گفت:
ـ.ممدعلی بیا.
ممدعلی بیچاره هم هراسان وارد اتاق شد، رو به رویا گفت:
ـ چی شده دختر جان؟ نگار بابا تو بگو چی شد؟
نگار بی حال در حالی که گریه میکرد، گفت:
ـ نمیدونم، خودش اومد تو، ما کاری نکردیم.
انار خانوم نگاه معنا داری به ممد علی کرد و با شرمندگی گفت:
ـ شرمندتانم؛ ولی این برادرزادهی ممدعلی بوده. همیشه میاومد پیش من، الانم فکر کرده که من اینجام.
نگار حس میکرد که انار خانوم دروغ میگوید، این را از نگاه معنادارش به ممدعلی فهمیده بود. رویا بلند شد و با عصبانیت گفت:
ـ وقتی میبینه در قفله و کسی درو باز نمیکنه، چرا از پنجره میاد تو؟
romangram.com | @romangram_com