#بد_خون_پارت_63
ـ وای ببینشون، میتونی به عنوان آثار تاریخی نگاهشون کنی!
نگار از تعجب نمیتوانست حرف بزند، عمارتها بسیار زیبا بودند. نزدیک به درب ورودی هر چندتای عمارت را قفل و کلید کرده بودند و روی در اخطاریه، وارد نشوید زده بودند. رویا متجب گفت:
ـ چرا زده وارد نشوید؟
نگار شانه بالا انداخت.
ـ لابد یه چیزی هست که زده وارد نشوید.
رویا ناراحت شد، نگار گفت:
ـ بریم؟ بعدا می پرسیم که چرا نمیذارن کسی بره توی عمارت.
رویا باشهای گفت و با نگار هم قدم شد.
ساعت ده شب بود، باران شدیدی، همراه با باد در حال باریدن بود، بیشتر شبیه باران بود تا طوفان. نگار به طبقه پایین رفته بود، تا باز یا بسته بودن در را چک کند، متاسفانه برق رفته بود و نگار و رویا مجبور بودند از فانوس استفاده کنند. نزدیک در که شد سایهی کسی پشت در، دستش را بالا برد و تقهای به در زد، نگار به خیال اینکه انار خانم است، صدا زد:
ـ انار خانوم شمایید؟
سایه هیچ حرفی نزد، به جایش تقهای دیگر به در زد، نگار فکر شاید صدای باد باعث شده که انار خانوم صدای او را نشنود، به طرف در رفت و در را باز کرد، کسی نبود، نگار متعجب سرکی به بیرون کشید که باز هم کسی نبود سپس در را قفل کرد. زمانی که پایش را روی پله ی اولی گذاشت، باز هم صدای تقهای آمد، این بار آن فرد به پنجره میزد، هیکلش شبیه یک پیرزن قد کوتاه و تپل نبود، بیشتر شبیه یک مرد قدرتمند بود، نگار ترسیده به سمت پنجره رفت، باز هم سایهی آن فرد غیب شد. نگار محتاطانه در پنجره را باز کرد و سرکی بیرون کشید، بیرون و توی کوچه روشن بود، در روستا یک دکل نور وجود داشت، که با نفت کار میکرد. باز هم کسی نبود؛ ولی متوجه راه رفتن یک سایه روی سقف شده بود، سریع پنجره را بست و تند تند بالا رفت. هنگامی که داشت پلهها را بالا میرفت، پایش به لبه پله گیر کرد و افتاد، شکمش درد گرفته بود، نگاهی به فانوس کرد. هنگامی که افتاده بود، خاموش شده بود. نگار دستش را به دیوار گرفت و لنگ لنگان از پلهها بالا رفت. به اتاق که رسید، سریع در اتاق را باز کرد و روبه رویا گفت:
ـ رویا؟ چراغ قوه کجاست؟ سریع بهم بدش.
رویا متعجب نگاهش کرد.
ـ فانوس رو چکار کردی؟
نگار عجولانه گفت:
ـ خاموش شد. بدو، یکی دور و بر خونهاست. خودم روی سقف دیدمش.
رویا با عجله چراغ قوه را به دست نگار داد.
ـ مطمئنی؟
romangram.com | @romangram_com