#بد_خون_پارت_62
ـ اِ اینجوری نگو.
رویا هم اخمی کرد.
ـ خوبه بابا تو هم.
نگار ماشین را زیر سایبان پشت مهمان خانه برد، ماشین را پارک کرد و پیاده شد، رویا دستانش را بهم کوبید.
ـ حالا میتونیم بریم روستا رو بگردیم.
نگار خواست اعتراضی کند که رویا وسط حرفش پرید.
ـ حرف زدی، نزدیا.
نگار شانه بالا انداخت.
ـ خوبه مثلا میترسی؛ اگه نمیترسیدی چه کار میکردی؟
رویا جلوتر از نگار به راه افتاد.
ـ من وقتی اومدم اینجا... از پنجره مهمون خونه متوجه شدم که بیرون از روستا چند تا عمارت هست، یکم متروکهاند، انار خانوم میگه، وسایلش هم توشه؛ ولی آدمها میترسند برن اونجا.
نگار پرسید:
ـ نپرسیدی مردم چرا میترسن برن اونجا؟
ـ پرسیدم؛ ولی جواب نداد.
نگار کنجکاو شده بود.
ـ بریم ببینیم؟
رویا لبخند دندان نمایی زد.
ـ منم منتظر بودم تو این رو بگی.
هردو باهم و یواشکی از روستا خارج شدند، عمارتها کم کم پدیدار میشدند، رویا با ذوق گفت:
romangram.com | @romangram_com