#بد_خون_پارت_61
ـ کلید اینجا رو داری تا در رو ببندیم؟
رویا سری تکان داد.
ـ آره انار خانوم داد بهم.
هر دو از مهمان خانه خارج شدند و در مهمان خانه را بستند، باران نم نم میبارید و خبری از مه و باد نبود، نگار الان میفهمید که روستا و اطراف روستا چه زیبا هستند، اطراف روستا را درختانی بلند دربرگرفته بود، که شدیدا شبیه جنگل بود.
ـ اینجا خیلی زیباست. آدم یاده انیمیشن میافته.
رویا گفت:
ـ منم اون اولش همین فکر رو کردم.
نگار نگاهی به خانههای قدیمی انداخت، دست رویا را گرفت.
ـ بیا بریم دنبال انار خانوم.
بعد با صدای بلند شروع به صدا زدن انار خانوم کرد، توی کوچه پس کوچهها صدایش انعکاس پیدا میکرد، بلاخره انار خانوم از جلویشان ظاهر شد، رویا جیغی زد، و نگار هم ناخودآگاه جیغ زد، انار خانوم انگشت اشارهاش را روی بینی و دهانش گذاشت.
ـ هیس. هیس، جیغ نزنید. چرا آمدید بیرون؟ من که گفتم بیرون نیاید.
نگار با تته پته گفت:
ـ انار خانوم. اومدم بگم که جایی واسه پارکینگ ماشینم سراغ ندارید؟
انار خانوم سری تکان داد.
ـ ببر بذارش همون پشت مهمان خانه، سایبان داره. سریع هم برید تو، زیاد بیرون نمونید.
هر دو باشهای گفتند و برگشتند، رویا گفت:
ـ بسم الله، پیرزن دیوونهاست.
نگار اخم کرد.
romangram.com | @romangram_com