#بد_خون_پارت_60

ـ گوشی مادر، حنانه می‌خواد حرف بزنه.

حنانه هم کلی ابراز دلتنگی کرد و گفت حتما اگر شد می‌آید و به او سر می‌زند. نگار نگاهی به ساعت گوشی‌اش انداخت، ساعت چهار تمام بود، خسته روی زمین نشست، ساکش را کنار کمد برد، و دانه دانه وسایلش را توی کمد گذاشت.

ـ مامانت بود زنگ زد؟

نگار لبخند تلخی زد.

ـ نه مامان‌بزرگم بود، اون دومی هم دختر خاله‌م بود.

رویا روی تختش دمر دراز کشید.

ـ تو چطور خانوده‌ات اجازه دادن بیای اینجا؟ من سه روز خوراک نخوردم تا اجازه دادن بیام.

نگار ناراحت گفت:

ـ بابام مرده، مامانم ازدواج کرده، زیاد باهاش ارتباط ندارم.

به قیافه متعجب رویا نگاه نکرد، اشکی که از گوشه چشمش آمده بود را پاک کرد و گفت:

ـ من باید یه جایی برای ماشینم پیدا کنم. تا چند ماه دیگه از سقفش می‌ریزه.

رویا برگشت و به پشتش دراز کشید.

ـ باید به انار خانوم بگی.

ـ بذار وسایلم رو جمع و جور کنم، می‌ریم

نگار هرازچندگاهی نگاهی به گوشی‌اش میکرد که شاید امیر زنگ بزند، یا حتی به او پیامی داده باشد؛ ولی هیچ‌کدام از این اتفاق‌ها نیفتاده بود، از جایش برخواست و رو به رویا گفت:

ـ اگه می‌خوای، بیا بریم دنبال انار خانوم.

رویا سریع از جایش برخواست.

ـ وای من از تنهایی، اون‌ هم اینجا می‌ترسم.

نگار خندید و پالتویش را پوشید.

romangram.com | @romangram_com