#بد_خون_پارت_100

ـ دویست و بیست و شش؟!

سارا بامزه سرش را تکان داد

ـ همسرم الکساندر چهار صد سال سن داره، اون توی صده‌های مختلف ازدواج کرده بوده؛ ولی همه زن‌هاش مردند؛ چون من رو خیلی زیاد دوست داشت. من رو تبدیل به جفت ابدی خون‌آشامش کرد.

نگار چشمانش را باز و بسته کرد.

ـ‌امیر چند سالشه؟

سارا اول گنگ نگاهی به نگار کرد و بعد به خود آمد.

ـ‌ آهان، بله کوروس رو میگی؟ اون احتمالا سیصد و نود و سه سال.

ـ رویا کجاست؟

ـ متاسفم؛ ولی هنوز نمی‌تونی ببینیش.

ـ چرا؟

سارا ناراحت نگاهی به نگار انداخت.

ـ‌ اون تبدیل به یک خون‌آشام شده... حتما سر میز شام حضور داشته باش، الکساندر ناراحت میشه.

نگار از جایش برخواست و روی تخت دراز کشید، باز هم اشک‌هایش گونه‌هایش را نوازش می‌کردند.

جلوی آینه ایستاده بود و خود را آنالیز می‌کرد، به نظر دویست سال زندگی کردن از او یک ارایشگر ماهر درست کرده بود. لباس ماهی مشکی به تن کرده بود که خیلی به او می‌آمد. همراه سارا پایین رفته بود و روی گوشه‌ای‌ترین صندلی نشسته بود. خیلی می‌ترسید. به نظر خون‌آشام‌ها بسیار راحت یا میشد گفت بی حیا بودند. نگاهش را از خون‌آشام‌های جوان آن طرف سالن گرفت و نگاهش را به پله‌ها داد که مردی از پله‌ها پایین می‌آمد. نگار با دیدن مرد نفسش گرفت، همان مردی بود که موقعی که نامه را برداشته بود، جلوی او ظاهر شده بود. مرد حرکت خون‌آشامی انجام داد و رو به روی نگار ایستاد.

ـ از دیدن دوباره شما خوشبختم.

نگار نگاهی به زخم صورتش انداخت، وضعیت بهتری پیدا کرده بود. نگار اجباری لبخندی زشت به لب آورد. سارا کنار نگار نشست و گفت.

ـ می‌خوام یکی از بهترین دوستانم رو بهت معرفی کنم... روزالین، نگار؛ نگار، روزالین.

نگار نگاهی به زرالین انداخت، چشم‌های سبز براقش شبیه گربه بود. به نگار دست داد.

ـ سلام انتخاب شده، می‌دونم دستام خیلی سرده این به خاطر اینه که من یه مرده‌ام.

romangram.com | @romangram_com