#بد_خون_پارت_59


نگار شانه‌ای بالا انداخت.

ـ احتمالا هستند. وگرنه این صلیب‌ها هیچ معنی نداره.

نگار ادامه داد.

ـ من میرم توی اتاقمون. باید وسایلم رو بچینم.

رویا سریع گفت:

ـ من هم میام.

نگار از ترس این دختر خنده‌اش گرفته بود، وارد اتاق که شدند، نگار به طرف ساکش رفت، زیپش را باز کرد و گوشی‌اش را بیرون آورد، 5 تماس بی پاسخ از مادر جون داشت، با دست بر پیشانی‌اش کوبید، مادر جون حتما خیلی ترسیده، از یادش رفته بود که هر وقت رسید، به مادر جون زنگ بزند. سریع شماره مادر جون را گرفت.

ـ الو، مادر جون.

ـ دختر تو که من رو نصف عمر کردی، زنگ به همه کس زدم که نگار یه چیزی شده، خوبی الان؟ کجایی؟

ـ خوبم قربونتون. نگران نباش.گوشی تو ساک بوده نشنیدم، الانم تو مهمون خونه‌ام.

ـ هم اتاقیت رو دیدی؟ چطوره؟ مهمون خونه رفت و آمد داره؟

نگار خندید.

ـ آره خدا رو شکر خوبه، نه تقریبا هیچی رفت و آمدی نداره.

ـ این‌طوری بهتره مادر. دوتا دختر غریب، بده مهمون خونه رفت و آمد داشته باشه.

یک لحظه سکوت کرد و گفت:

ـ درسته من نیستم؛ ولی غذای چرب و شور نخوری، به اون دوستتم بگو. راستی اسمش چیه؟

ـ رویا.

با این حرف نگار، رویا کنجکاو به طرفش برگشت، نگار به او لبخندی زد، مادر جون گفت:


romangram.com | @romangram_com