#بد_خون_پارت_58

_ این رو می‌خوام.

نگار فکر کرد.

_ این رو که نمی‌تونیم برداریم عکس بگیر. تو رو خدا بیا بریم، بوی سیر خفه‌ام کرد.

رویا سری تکان داد و از اتاق خارج شدند.

نگار باشه‌ای گفت و از جایش برخواست و با رویا به طرف در اتاق رفتند.

نگار از اتاق بیرون آمد، و رویا هم به دنبالش، رویا بازوی نگار را گرفت.

ـ کجا میری؟

ـ میرم اتاق خودمون.

رویا سریع گفت:

ـ چرا میری؟ تورو خدا من از اینجا می‌ترسم، وایسا من یک عکس از این بگیرم، هردو با هم می‌ریم.

نگار پوفی کرد.

ـ باشه، بدو.

رویا نگران پرسید:

ـ تو نمیای؟

ـ وای نه. از بوی گند دارم خفه میشم، تو برو من همین‌جا منتظرت می‌مونم.

رویا سریع وارد اتاق شد، نگار به طرف درهای دیگر رفت، به جز در اول همه درها بسته بودند، نگار نگاهی به بالا سرش کرد، کلی صلیب، از سقف آویزان بود، رویا از اتاق بیرون آمد، در را بست.

ـ به چی نگاه می‌کنی؟

بعد نگاه نگار را دنبال کرد، آب دهانش را قورت داد.

ـ‌میگم نکنه این‌ها مسیحی‌اند؟

romangram.com | @romangram_com