#بد_خون_پارت_57
رویا ایشی گفت و در اولین اتاق را باز کرد، اول خودش وارد شد.
_ وای نگار بیا ببین اینجا چی هست!
نگار کنجکاو وارد اتاق شد، دهانش از تعجب باز مانده بود، کل اتاق پر بود از نقاشی و عکسهای آدمهای مختلف و کل اتاق پر از صلیب و سیر بود، نگار دستش را روی بینیاش گذاشت و با تعجب گفت:
_ وای خدای من، خفه شدم.
نگار داشت حالش بهم میخورد؛ ولی هنوز دلیل این عکسها و بوی سیر، صلیب را نمیفهمید، رویا به طرف عکسها رفت و نگاهشان کرد.
_ وای این آدمها چقدر خوشگلند!
نگار نزدیک عکسها شد.
_ وای خدای من، رنگ چشماشون.
بیشتر صاحبان عکس، چشمهایی به رنگ سبز و آبی داشتند و با لبخند زیبایی به جای دیگر خیره شده بودند، انگار از خانوادهی سلطنتی بودند، نگار به طرف دیوار سمت چپش برگشت، برعکس آن عکسها، افراد توی آن عکس، بسیار زشت و حال بهم زن بودند، رویا دماغش را چین داد.
_ اینها چرا این شکلیاند؟
_ نمیدونم.
رویا دستش را به طرف یکی از قابها دراز کرد، نگار سریع دستش را گرفت.
_ بهشون دست نزن، انار خانوم میفهمه.
رویا ناراحت شد.
_ خواستم واسه خودم برش دارم.
نگار پوفی کرد و در دل گفت:«چرا من همش بختم به دیوونه ها باز میشه؟»
_ کدوم رو میخوای؟
رویا ذوق زده به پسره چشم سبز اشاره کرد.
romangram.com | @romangram_com