#بد_خون_پارت_55
رویا باشهای گفت و رفت. نگار لباس راحتی پوشید و ساکش را همانجا کنار تخت گذاشت و پایین رفت. صدای تقی تقی که به شیشه میخورد حواس نگار را به خود جلب کرد، داشت باران میبارید، به طرف همان اتاقی که انار خانم را اولین بار دیده بود، رفت. سرکی در اتاق کشید، اتاق نبود، مثلا سالن غذا خوری بود. رویا روی صندلی نشسته بود و تکهای نان در دست داشت. انار خانم به سمت نگار برگشت.
ـ آمدی دختر جان؟ بیا بشین.
نگار هم تشکری کرد و نشست. انار خانوم قورمه سبزی پخته بود. نگار تازه فهمید چقدر گرسنه است. هنگامی که داشتند خوراک میخوردند، انار خانوم گفت:
ـ شبها بیرون نرید. زیاد هم تو روستا نگردید، خطر داره.
رویا کنجکاو گفت:
ـ چرا شبها بیرون نریم؟
ـ بهتره نرید، گرگ داره.
رویا سری تکان داد، انار دوباره گفت:
ـ هوا اینجا همیشه سرده، همهش لباس گرم بپوشید. به جز من و ممدعلی به کسی اعتباری نیست.
نگار سرش را بلند کرد و گفت:
ـ چرا اعتباری نیست؟
ـ مردم اینجا ندید بدیدن. امروز من اومدم پیشتون، از فردا من میرم خونهم. اینجا هیچ رفت و آمدی نیست. در رو همیشه قفل کنید، همیشه هم سیر گوشه و اطراف خونه و اتاق و چه میدونم همه جا بگذارید، ویروسها رو میگیره، میخواستن بفرستنتون همون بهداری؛ ولی من نگذاشتم، چند سالی بسته بوده، جک و جونور داره.
در حالی که بلند میشد گفت:
ـ یه سری عمارت بیرون از روستا هست، اونجا نرید، ملک شخصیه. زمان خان و خان بازی درستش کردند، صاحباشون هم خرابشون نمیکنند. ظرفها رو هم بشورید.
از اتاق خارج شد، رویا در حالی که میخندید گفت:
ـ دیوونه نیست؟ راستی، اطراف روستا رو دیدی؟
نگار سری تکان داد.
ـ نه، من تازه یک ساعت پیش رسیدم، زیاد توجه نکردم.
romangram.com | @romangram_com