#بد_خون_پارت_54

بعد در را بست و ساکش را وسط اتاق گذاشت، متوجه نگاه خیره دختر به خود شد و به او لبخندی زد و گفت:

ـ اسمت چیه؟

دختر لبخندی نمکین زد که چال لپ‌هایش نمایان شد.

ـ رویا، تو هم نگاری؟ آره؟

نگار سری تکان داد.

ـ تو هم دوره گذرونی؟

رویا نچی کرد.

ـ نه من کنکور پرستاری قبول شدم. به نظرت اینجا سخت نیست؟

نگار شانه‌هایش را به معنای نمی‌دونم بالا برد.

ـ حالا بذار دو سه روز بگذره، سختی و آسونیش معلوم میشه، کمد تو کدومه؟

رویا با دستش به کمد گوشه‌ی اتاق اشاره کرد و گفت:

ـ چرا پرسیدی؟

ـ خواستم بدونم که لباس‌هام رو توی کمد تو نذارم.

همان موقع صدای انار از پایین به گوش دختر‌ها رسید.

ـ دخترها؟

رویا سریع از جایش پرید و به طرف در اتاق رفت، بعد از چند دقیقه که آمد، گفت:

ـ انار خانوم میگه بیاید ناهار، بیا بریم.

نگار سری تکان داد و گفت:

ـ لباس‌هام رو عوض کنم میام، تو برو.

romangram.com | @romangram_com