#بد_خون_پارت_217


جاگر با چشمانش به دنبال پدرش می‌گشت؛ ولی او را پیدا نمی‌کرد. به خون‌آشامی که می‌خواست از پشت به الکساندر حمله بکند، یورش برد و سرش را متلاشی کرد. جاگر سعی کرد تمرکز کند و از راه بو و گرمای بدن پدرش بتواند او را پیدا کند. با احساس بو فهمید که پدرش روی یکی از درختان ایستاده است. جاگر از یکی از درختان بالا رفت. صدای پدرش او را به خود آورد:

ـ دنبال من می‌گردی؟

جاگر با خشم برگشت؛ ولی پدرش آن‌جا نبود. داشت به او حقه می‌زد. یکی به شانه‌اش ضربه زد و بعد شوالیه دقیقا رو به روی جاگر ایستاد.

ـ یک زمانی به دنبال رسیدن به مقام من بودی و الان می‌خوای من رو بکشی؟

جاگر دست‌هایش را مشت کرد و غرید.

ـ اگه من اینجا ایستادم تقصیر توئه. من از اول خون‌آشام نبودم، تو من رو به یک خون‌آشام تبدیل کردی. واقعا آرزوم همون اوایل کشتن تو بود.

شوالیه دور جاگر چرخید و پوزخندی زد.

ـ دوست عزیز تو هم نسبت به اینکه یک خون‌آشام باشی حس بدی نداشتی. پول، عمر جاودان و تسخیر کردن آدم‌ها چیزی بود که تو واقعا تشنه‌ی رسیدن به اون بودی.

جاگر از روی شانه‌اش به شوالیه نگاه کرد.

ـ تو من رو وسوسه کردی وگرنه من یک آسیابان ساده‌ی قرون وسطایی بودم.

شوالیه خنده‌ای کرد که باعث می‌شد، جاگر عصبی شود.

ـ تو خودت یک نوع آثار تاریخی هستی جاگر.

جاگر یک بار سرش را به کج و یک بار سرش را به راست خم کرد و بعد به طرف شوالیه حمله کرد. شوالیه چند قدم عقب رفت و خودش را از روی درخت پایین انداخت. شوالیه به طرف درختان دوید و جاگر هم پشت سرش شروع به دویدن کرد.

سارا داشت سعی می‌کرد که سریع‌تر دختر به خون‌آشام تبدیل شود. دستش را به دندان گرفت و چند قطره از خون دستش را بر روی صورت دختر انداخت. صدای پاها نشان می‌داد خون‌آشام‌ها دارند به اتاق نزدیک می‌شوند. کوروس زود‌تر از همه از اتاق خارج شد و پشت سر کوروس رزالین و نگار هم از اتاق خارج شدند. هر سه آن‌ها در برار شش نفر از خون‌آشام‌های شوالیه ایستاده بودند. یکی از خون‌آشام‌های شوالیه که جلوتر از بقیه ایستاده بود با زبانش لبش را لیس زد. کوروس دست راستش را مشت کرد و به کف دست چپش زد.

جاگر همچنان در حال دویدن به دنبال شوالیه بود. شوالیه داشت به طرف عمارت می‌دوید. جاگر با یک پرش جلوی شوالیه ایستاد. شوالیه خنده‌ای عصبی سر داد و مشتش را به طرف صورت جاگر پرت کرد که جاگر جا خالی داد. جاگر به گلوی شوالیه چنگ زد و او را محکم به طرف ساختمان عمارت پرت کرد که دیوار پایین افتاد، جاگر به سرعت باز هم به طرف شوالیه حمله کرد.

نگار گردن یکی از خون‌آشام‌های شوالیه را شکاند و بعد دستش را وارد بدن خون‌آشام کرد و قلبش را بیرون آورد. نگاه نگار به دنبال یکی از خون‌آشام‌ها بود که قدرتش از همه بیشتر بود. آن خون‌آشام روی سقف چهار دست و پا چسبیده بود. نگار از روی دیوار بالا رفت و پشت آن خون اشام ایستاد. خون‌آشام با احساس کردن وجود نگار با پایش محکم به سر نگار ضربه زد که باعث شد نگار از روی سقف پایین بیفتد. نگار روی زمین دراز کشیده بود که یکی از خون‌آشام‌ها بالای سرش ظاهر شد، کوروس گردن آن خون‌آشام را خرد کرد و نگار سر جایش ایستاد، به خون‌آشام نگاه کرد که داشت از پله پایین می‌رفت. با حرص پشت سرش دوید.

جاگر یقه شوالیه را گرفت و او را محکم به دیوار کوبید. یک قسمت از دیوار شکسته را بالای سرش برد و خواست آن را به طرف شوالیه پرتاب کند. شوالیه به خود آمد و در برابر جاگر حالت دفاعی گرفت و به طرف جاگر حمله کرد. جاگر با یک پرش خودش را به سقف رساند. نگاهش به لوستری بود که بالای سر شوالیه قرار داشت، به طرف لوستر رفت و آن را از سقف جدا کرد که بر روی شوالیه افتاد.

نگار با مشت محکم توی گردن خون‌آشام کوبید که خون‌آشام به طرف نگار برگشت. از خشم جیغی کشید و نگار را از روی پله‌ها به طبقه پایین پرت کرد. نگار بیرون آمدن دندان‌های نیشش را به خوبی احساس می‌کرد. خون‌آشام در حال پایین آمدن از پله‌ها بود. نگار پایش را از بین نرده‌ها گرفت و او را به سمت خود کشید، نرده از جایش کنده شد. نگار همان‌طور که پای آن خون‌آشام در دستش بود، او را به سمت دیوار پرت کرد.


romangram.com | @romangram_com