#بد_خون_پارت_216

نگار به کوروس نگاه کرد که و گفت:

ـ اون‌ها چه شکلی‌ان؟

رزالین به پیشانیش فشار آورد.

ـ قد کوتاه و لاغر.

سارا به سمت آن‌ها رفت و روی مبل رو به رویی نگار نشست.

ـ من هنوز نمی‌دونم دلیل این دعوا‌ها چیه؟

رزالین چشمانش را چرخاند و موهای بلوندش را پشت گوشش زد.

ـ توی بدترین شرایط خنگ میشی، خب معلومه اون‌ها می‌خوان نگار خون بخوره و اگه نگار خون بخوره یعنی قوانین رو زیر پا گذاشته و بدخون‌ها با این شرایط می‌تونن به دنیای انسان‌ها راه پیدا کنن.

سارا چیزی نگفت و به پشتی صندلی تکیه داد. نگار نگاهی به کوروس انداخت که هر لحظه لرزش بدنش بیشتر میشد. خیلی آرام پرسید:

ـ کوروس چشه؟

رزالین آرام‌تر از نگار جواب داد:

ـ کوروس می‌تونه جنگ بین خون‌آشام‌ها رو تصور کنه. برای همین حس جنگجویی داره توی وجودش رخنه می‌کنه.

همان لحظه کوروس از جا بلند. رزالین، سارا و نگار هم همزمان با او بلند شدند کوروس نگاهی به آن سه نفر انداخت و بعد به دختر انسان نگاه کرد. اول زیر چشمی به سارا نگار و بعد یک قدم عقب رفت، نگار متوجه شد که او می‌خواهد به دختر انسان حمله کند. نگار و کوروس هردو با هم به سمت دختر حمله کردند. اگر خون‌آشام‌های شوالیه به بوی خون حساس بودند حتما با شنیدن بوی دختر انسان به طرف عمارت حمله می‌کردند. نگار پشت به دختر و دقیقا مقابل او ایستاد، کوروس هم رو به روی نگار ایستاده بود و سینه‌اش از خشم بالا و پایین می‌شد. کوروس با خشمی کنترل شده گفت:

ـ برو اون ور.

نگار هم با فکی قفل شده گفت:

ـ نمیرم.

کوروس با چشمان قرمزش به چشمان نگار نگاه کرد و مشتش را محکم به صورت نگار کوبید. صورت نگار کج شد‌ و نگار توانست صدای خورد شدن استخوان گونه‌اش را بشنود. سرش را سر جای اولش قرار داد که دوباره توانست صدای وصل شدن استخوان‌های گونه‌اش را بشنود. به چشمان کوروس نگاه کرد که کوروس شانه‌ی نگار را گرفت و او را به گوشه‌ای پرت کرد. خیلی سریع گردن دختر انسان را گرفت و دندان‌های نیشش را توی گردن دختر وارد کرد. نگار بوی شیرین خون را می‌توانست احساس کند. نگاهی به رزالین و سارا انداخت، هردوی آن‌ها کنترلشان را تقریبا از دست داده بودند. نگار از جایش برخواست و به طرف کوروس دوید و از پشت با مشت به کمرش کوبید که کوروس دختر را رها کرد. صدای دویدن چند نفر روی سقف به آن‌ها داشت، اخطار می‌داد. سارا به خودش آمد و به طرف آن‌ها دوید، نگار به طرف سپاس رفت و او را در آغوش کشید. سارا با یک دست دختر را گرفت و به طرف در دوید.

ـ باید خودمون رو به اتاق مقدس برسونیم، باید هرچه زودتر به خون‌آشام تبدیل بشه وگرنه کارمون ساخته‌‌ است.

و خودش بدو بدو از پله‌ها بالا رفت. صدای شکاف بردن سقف نشان از این بود که خون‌آشام‌ها داشتند وارد عمارت می‌شدند. نگار سریع‌تر پله‌ها از بالا رفت. همه وارد اتاق مقدس شدند. اتاق پر بود از مجسمه‌های عجیب و غریب.

romangram.com | @romangram_com