#بد_خون_پارت_215


ـ من هم می‌تونم فردا شب در کنار شما باشم؟

جاگر نگاهی به نگار کرد و دستش را دور کمر نگار انداخت.

ـ فکر نکنم این‌طور باشه.

نگار اخم‌آود نگاهش کرد.

ـ چرا؟ من الان یک انسان نیستم، یک خون‌آشام هستم.

جاگر نگار را بیشتر به خود چسباند و صورتش را به صورت نگار نزدیک کرد، سرش را از روی صورت نگار برداشت و گفت:

ـ تو و سارا، رزالین و کوروس اینجا می‌مونید. تو باید از سپاس مواظبت کنی.

نگار کف دستش را روی گونه‌ی جاگر گذاشت و گفت:

ـ مطمئن باشم سالم می‌مونی؟

جاگر چیزی نگفت و فقط با آرامش چشمانش را بست.

دو گروه از خون‌آشام‌ها رو به روی یکدیگر ایستاده بودند. باران شدیدی می‌بارید؛ ولی این از خشم خون‌آشام‌ها کم نمی‌کرد، همه منتظر بودند به سمت یکدیگر حمله کنند و یکدیگر را تکه تکه کنند. جاگر در مقابل پدرش ایستاده بود و با خشمی زیاد به یکدیگر خیره شده بودند. یکی از خون‌آشام‌ها وسط ایستاد، همه منتظر بودند که آن خون‌آشام نبرد را اعلام کند. خون‌آشام با لبخندی مرموز دستش را بالا برد و به قیافه خون‌آشام‌های عصبی نگاه کرد. همه‌ی خون‌آشام‌ها با حرکت دست آن خون‌آشام دندان‌های نیششان را بیرون آوردند. خون‌آشام با لبخند مرموزش دستش را پایین آورد و نبرد شروع شد. نگار در سالن رژه می‌رفت و سارا مرتب دستش را توی موهایش می‌کشید، دختر انسان کنار شومینه نشسته بود. دندان‌های نیش کوروس بیرون آمده بودند و انگار دوست داشت چیزی را گاز بگیرد. یکی از کوسن‌های مبل را برگشت و آن را گاز گرفت. رزالین از جایش برخواست و پرده‌ها را کشید که سالن تاریک‌تر شد. نگار متعجب پرسید:

ـ چرا این کار رو کردی؟!

رزالین با صدایی آرام گفت:

ـ بعضی از خون‌آشام‌های شوالیه این دور و اطرافن. اون‌ها از خون‌آشام‌های واقعی خنگ‌ترن.

نگار باز هم پرسید:

ـ از چه لحاظ میگی که اون‌ها خنگ‌ترن؟

رزالین با اضطراب روی مبل نشست و پای چپش را روی راستش انداخت.

ـ خب اون‌ها نمی‌تونن، بفهمن که یک خون‌آشام اطرافشون هست، مگه اینکه خون‌آشام رو با چشمشون ببینن. اون‌ها بیشتر روی خون حساسن.


romangram.com | @romangram_com