#بد_خون_پارت_214

سپاس به بغل روی یکی از مبل‌های سالن نشسته بود و با تعجب به خون‌آشام‌های جدید نگاه می‌کرد، به نظر خیلی خونسرد می‌آمدند. نگار به بغل دستش نگاه کرد، یک خون‌آشام مرد ریزه میزه در حال نوشیدن خون بود. خون‌آشام ریزه میزه نگاه خیره‌ی نگار را بر روی خودش احساس کرد و به نگار نگاه کرد. نگار با دیدن صورتش یکه خورد، صورت او کاملا شبیه به یک زن بود. خون‌آشام لبخندی دندان‌نما زد که نگار دندان‌های نیشش را به خوبی دید، نگار هم لبخندی متعجب زد. خون‌آشام ریزه میزه دستش را جلو آورد و گفت:

ـ ایگی هستم و می‌دونم تو هم نگاری.

نگار دستش را توی دست کوچک ایگی قرار داد.

ـ از دیدنت خوشحالم ایگی.

ایگی قلپی دیگر از خونش را بالا کشید و به طرف نگار چرخید.

ـ به قیافه من این‌جوری نگاه نکن، من یک کوتوله بودم و وقتی به خون اشام تبدیل شدم قدم بلندتر شد. از لحاظ قیافه هم که باید بگم یک خون‌آشام مرد و زن همزمان من رو گاز گرفتند و من به یک خون‌آشامی که دچار جهش ژنتیکی شده‌، تبدیل شدم.

نگار به او لبخندی دوستانه زد. ایگی از جایش بلند شد و به طرف دیگر خون‌آشام‌های غریبه رفت. ناپلیون با لب‌هایی کش آمده به طرف نگار آمد و همان‌طور که بالا و پایین می‌پرید یک نفر را پشت سر خودش روی زمین می‌کشید. ناپلیون رو به روی نگار ایستاد و با ذوق گفت:

ـ می‌خوام، اماندا رو بهت نشون بدم.

و بعد محکم دست آماندا را که پشت ناپلیون ایستاده بود، کشید و او را کنار خودش قرار داد. نگار با دقت به چهره آماندا نگاه کرد، او کاملا شبیه به نگار بود با یک تفاوت که قدی بلند و چشمانی رنگی داشت. نگار با تعجب و بهت دستش را به سمت آماندا دراز کرد. آماندا هم همین کار را کرد، انگار مقابل آینه ایستاده بودند. نگار دست سردش را توی دست آماندا گذاشت. آماندا بعد از خوش و بشی با نگار از نگار و ناپلیون جدا شد. نگار کنار ناپلیون ایستاد و آرام پرسید:

ـ اون مگه با شوالیه نبود؟

ناپلیون سرش را تکان داد و با افتخار گفت:

ـ به خاطر من اومده با ما.

نگار با صدای بلندی خندید که توجه همه به آن‌ها جلب شد. نگار دستش را روی دهانش گذاشت که ناپلیون اخم کرده از او جدا شد و رفت. سپاس از خودش صدایی درآورد. نگار سپاس را رو به روی صورتش گذاشت و گفت:

ـ داری حرف میزنی؟

سپاس خندید که آب دهانش بر روی لباس سرمه‌ای رنگش افتاد. نگار محکم گونه‌اش را بوسید.

ـ اگه تو نباشی من چه کار کنم؟

همان‌طور که زیر بغل سپاس را گرفته بود و سپاس در هوا دست و پا میزد، روی مبل نشست. جاگر با قدم‌های محکم از پله‌ها پایین آمد. عده‌ای خون‌آشام‌ها طرف راست ایستاده بودند و عده‌ای دیگر در طرف چپ. دقیقا مثل یک راهرو بود که جاگر داشت از آن رد می‌شد. جاگر رو به پنجره ایستاد و همان‌طور که پشتش به بقیه خون‌آشام‌ها بود گفت:

ـ شب دیگه توی جنگل کابوس قراره همان‌طور که تاریخ تکرار میشه پدرم رو ببینیم. اگه ما شکست بخوریم مجبوریم تا زمانی که داریم زندگی می‌کنیم، تحت نظر پدرم باشیم؛ حتی خون خوردنتون هم تحت نظر پدرمه. فعلا زیاد فکرتون رو درگیر فردا شب نکنید.

و بعد برگشت و از پله‌ها بالا رفت، صدای همهمه باز هم به سالن برگشت. نگار سریع و بدون توجه به دیگران از پله‌ها بالا و به دنبال جاگر رفت. وارد اتاق شد، جاگر همان‌طور به ماه زل زده بود. نگار سپاس را روی تخت گذاشت و به طرف جاگر رفت. کنارس ایستاد و او هم به نگار خیره شد.

romangram.com | @romangram_com