#بد_خون_پارت_213


جاگر سرش را به طرف نگار خم کرد و آرام گفت:

ـ این کار رو انجام می‌دیدم که بدونیم، به خاطر قولی که بهم دادیم، درد زیادی کشیدیم.

خدمتکار جام‌ها را روی میز گذاشت، جاگر با انزجار به آن‌ها نگاه می‌کرد. الکساندر در بطری را باز کرد و به مقدار تقریبا کمی توی آن‌ها خون ریخت. خدمتکار یکی از جام‌ها را به طرف جاگر گرفت. جاگر با تردید جام را در دستش گرفت که چهره‌اش در هم رفت و از دستش دود بلند شد. الکساندر هم همین کار را انجام داد. جام به لب های جاگر برخورد کرد که باعث شد لبش بسوزد. خیلی سریع خون را خورد و از جایش بلند شد و لیوان را روی زمین پرت کرد. جام نقره‌ای هم از دست الکساندر رها شد. جاگر با صدایی گرفته گفت:

ـ بهتره برم استراحت کنم. امیدوارم فردا بقیه خون‌آشام‌ها اینجا باشن.

و بعد از پله‌ها بالا رفت. نگار به بقیه نگاه کرد که داشتند با تعجب به رفتن جاگر نگاه می‌کردند. نگار لبخند آرامش بخشی زد و به خوردن غذایش مشغول شد.

***

دستگیره در را کشید و وارد اتاق شد. چشمش به یک تابوت نسبتا بزرگ افتاد که وسط اتاق بود. احتمالا جاگر سپاس را همراه خودش توی تابوت برده بود. خیلی آرام در تابوت را باز کرد و سپاس و جاگر نگاه کرد. جاگر با خوش اخلاقی گفت:

ـ فکر کنم از این به بعد مجبور باشی توی تابوت بخوابی.

نگار در حالی که یک پایش را وارد تابوت می‌کرد، گفت:

ـ این نامردیه.

کامل وارد تابوت شد و در تابوت را بست. جاگر باز هم دستور داده بود که برایشان یک تابوت سه نفره درست کنند. نگار سرش را توی گردن جاگر برد و با آرامش چشمانش را بست.

ـ دلم برات خیلی زیاد تنگ شده بود.

جاگر خیلی آرام تکان خورد؛ ولی چیزی نگفت.

ـ تو هم دلت برای من تنگ شده بود؟

فقط یک صدا از گلوی جاگر بیرون آمد.

ـ هوم.

نگار خندید و خودش را بیشتر به جاگر چسباند.

***


romangram.com | @romangram_com