#بد_خون_پارت_212

رزالین شانه‌ای بالا انداخت و روی تخت،کنار نگار نشست.

ـ خب اینجوری هیچ وقت جانشین کسی نمیشه و نمی‌تونه اندازه‌ی یک خون‌آشام خبیث باشه.

نگار پرسید:

ـ یعنی اگه خون‌آشام میشد براش خطر داشت؟

رزالین سرش را تکان داد.

ـ خب اون بچه‌ی جاگره و حتما خیلی بد میشد.

نگار با آمدن اسم جاگر شادمان پرسید.

ـ اون کی می‌تونه برای همیشه برگرده؟

رزالین سرش را کج کرد و موهایش را پشت گوشش برد.

ـ خب، الکساندر هنوز به طور قطعی تصمیم نگرفته؛ ولی کسی به جز جاگر از پس این کار بر نمیاد. اون تو جنگ‌های زیادی بوده.

نگار سرش را تکان داد و به چشمان سبز روشن سپاس نگاه کرد.

روی پله‌ها سپاس به بغل منتظر آمدن جاگر بود. بقیه نیامده بودند و به نظر نگار این کار واقعا به دور از ادب بود. سپاس را جا به جا کرد و روی شانه‌ی راستش انداخت. صدای قدم‌های آرام جاگر را از توی راهرو شنید. پله.ها را تند تند بالا رفت که باعث شد سر سپاس بالا و پایین برود. نگار با شادمانی به جاگر نگاه کرد، به نظر لاغرتر شده بود. با لبخند بالا پایین پرید. نمی‌توانست با وجود سپاس به سمت جاگر بدود. جاگر با دیدن نگار قدم‌هایش را به سمتش تند‌تر کرد. وقتی به نگار رسید او را محکم در آغوش کشید و تا جایی که توان داشت نگار را به خود فشرد.

نگار نگاهی به فک قفل شده‌ی جاگر انداخت که با چشمانی پر از نفرت به الکساندر خیره شده بود. نگار می‌ترسید که سر میز شام دعوایشان شود. خوشبختانه بقیه به جز الکساندر خیلی دوستانه‌تر رفتار کردند، البته به جز سارا که باز هم کمی رفتار دوستانه‌تری نسبت به الکساندر داشت. نگار بازوی جاگر را در دستش فشرد و ملتمسانه به او نگاه کرد.

جاگر به چشمان نگار نگاه کرد و بعد سرش را تکان داد. السکاندر از جایش برخواست و با صدایی بلند گفت:

ـ از این به بعد جاگر رهبر خون‌آشام‌هاست، وظیفه من محافظت کردن از خون‌آشام‌ها در برار انسان‌هاست و بیشتر از این نمی‌تونم کاری انجام بدم. از اونجایی که جاگر بیشتر توی جنگ‌های بین خون‌آشام‌ها بوده من تصمیم گرفتم اون رو به عنوان رهبر به شما معرفی کنم و تنها کاری که می‌تونیم انجام بدیم اینه که از بقیه خون‌آشام‌ها درخواست کمک کردیم، همین.

و بعد با دستش به سمت خدمتکار اشاره کرد. خدمتکار سری تکان داد و سریع از سالن خارج شد. الکساندر همان‌طور که به چشمان جاگر نگاه می‌کرد، سر جایش نشست. نگار به ایزابلا نگاه کرد، ایزابلا لبخند دوستانه‌ای به نگار زد. خدمتکار همراه با یک بطری حاوی خون و همراه با دوتا جام نقره‌ای برگشت. نگار وحشت زده به جاگر گفت:

ـ تو کی نمی‌خوای داخل لیوان نقره‌ای خون بخوری؟

جاگر سرش را به نشانه مثبت تکان داد. نگار سرش را به جاگر نزدیک‌تر کرد و متعجب پرسید:

ـ چرا؟!

romangram.com | @romangram_com