#بد_خون_پارت_211


همه با صدای بلند و یکنواخت گفتند:

ـ جاگر؟!

الکساندر سرش را تکان داد و از جایش برخواست و از اتاق بیرون رفت. تنها خوشحال آن جمع نگار بود که سعی داشت خوشحالی زیادش را پنهان کند. سارا با حرص گفت:

ـ جاگر هنوز به دنباله انتقامه ما چطور باید به اون اعتماد کنیم؟

ایزابلا با اعتماد به نفس گفت:

ـ تنها چیزی که از برادرم دیدم این بوده که اگه قول بده روی قولش می‌مونه.

سارا تقریبا جیغ زد:

ـ اون سر قولش نمونده.

نگار از جایش برخواست و عصبی گفت:

ـ اون قول نداده بود که هیچوقت شبیه به قبلش نمیشه.

همه سکوت کردند و با تعجب به نگار نگاه کردند. نگار نفس عمیقی کشید و گفت:

ـ بیاید یکم منطقی فکر کنیم.

صدای گریه سپاس نگذاشت که نگار بیشتر از آن در اتاق بماند، از اتاق بیرون آمد و به طرف پله‌ها رفت، رزالین هم به دنبالش روانه شد. رزالین تا وقتی که از پله‌ها بالا رفتند یک ریز حرف می‌زد.

ـ خواهش میکنم از دست سارا ناراحت نشو. ما فقط داریم حرف می‌زنیم.

نگار همان‌طور داشت به راهش به طرف اتاق ادامه می‌داد، از پر حرفی رزالین کلافه شده بود. دستگیره در را محکم پایین کشید و وارد اتاق شد، رازلین هم پشت سرش وارد اتاق شد و در اتاق را بست. نگار به طرف سپاس رفت که روی شکمش دراز شده بود و گریه می‌کرد. رزالین خواست حرفی بزند که با نگاه خشمگینانه‌ی نگار رو به رو شد. نگار روی تخت نشست و به پسرش شیر داد. رزالین همان‌طور کنار در ایستاده بود و به نگار و سپاس نگاه می‌کرد. نگار لباسش را بالا کشید و به پسرش نگاه کرد، خم شد و هر پنج انگشتش را بوسید. رزالین به طرف آن دو قدم برداشت. دستش را آرام بر روی موهای کم پشت و نرم سپاس کشید و گفت:

ـ بازم خوبه که یک خون‌آشام کامل نیست.

نگار سوالی نگاهش کرد.

ـ چرا این حرف رو میگی؟


romangram.com | @romangram_com